تبليغاتX
نابخشوده - زمزمه نعنایی

نابخشوده

حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند

زمزمه نعنایی

کف دستهام را میگذارم دو طرف کمرش که ببینم انگشتهام به هم میرسند یا نه . وقتی نمیرسند آنقدری که دردش نیاید فشار میدهم که آن فاصله باقی مانده را پر کنم .

 زل زده توی چشمهام . نگاهم را میدزدم . میترسم تویشان بدجنسی ای چیزی خوانده باشد . انگشتهام به هم نمیرسند . اینجور وقتها ایستادن سخت است . موزیک خوب است . من اما رقص بلد نیستم . آرنجهاش را انداخته روی شانه هام ، با پوست گردنم بازی میکند . با صدای موزیک هم تکان میخوریم ، هم نمیخوریم . هم میرقصیم ، هم نمیرقصیم .

کمرش را که میکشم طرف خودم دیگر چشمهاش را نمیبینم . نفسهاش روی گردنم آرام بخش است . موهاش را بو میکنم . از بو کردن موها خوشم میآید . ایستادن سخت است . میخواهم چشمهام را ببندم اما زل زده ام به بیرون اتاق تاریکمان . سر درختها از پنجره پیداست . تابلو یک سوپر مارکت _ که قرمر و سفید را میپاشد توی اتاق _ آدم را وسوسه میکند برود همه پولهاش را آن تو خرج کند .

دلم سیگار میخواهد . دراز بکشیم روی تخت ، یکی روشن کنیم و نوبتی پک بزنیم تا تمام شود .

آهنگ را زیر گوشم زمزمه میکند . همینطور تنم را تکان میدهم که مثلا دارم میرقصم . آرام میکشمش عقب ، چشمهامان باز می افتد توی هم . موهاش قرمز و سفید میشوند . لبخند میزند . هنوز زمزمه میکند . چشمهام را میبندم و لبخند و زمرمه را مک میزنم توی دهنم ، مزه آدامس نعنایی میدهند .

زمزمه نعنایی میرود توی حافظه ام . ایستادن هی سخت تر میشود . انگار اینجور وقتها زمان متوقف است . نه این که متوقف باشد ، تو در بندش نیستی .

نمیدانم چند ثانیه بعد ، چند قرن بعد بود که دیگر نایستاده بودم . دراز کشیده بودم روی ملافه ای که سفید و قرمز میشد و پک میزدم به سیگارم . انگشتهام را فشار دادم . . . به هم که میرسند میفهمم جسمش میانشان نیست .

شک برم میدارد . یادم نمیآید این یک خاطره است یا خیال ! یادم نیست سیگاری با هم روشن کردیم و نوبتی پک بزنیم تا تمام بشود یا نه ! یادم نیست ملافه را روی تنش کشیدم یا حتی وقتی رفت من خواب بودم ، یا آنکه او آرام لبه تخت لباسهاش را پوشید و من نگاهش میکردم که وقتی میرود ببوسمش !  یادم نیست چه زمانی بود ! اصلا بود یا نبود !


آهنگ را زیر لبهام زمزمه میکنم . . .

رنگ تنت ، رنگ مسی

نه مثل پوست هر کسی

بوی تنت ، بوی گله

بوی گلای اطلسی . . .

 

از جایم بلند میشوم و روی کاغذی که قرمز و سفید میشود شروع میکنم به نوشتن اینها بی آن که بدانم این یک خاطره است یا خیال . فقط میدانم که ....

+ نوشته شده در  2009/2/22ساعت 21:30  توسط نابخشوده  |