ادامه مطلب
عظمتی که کوروش و داریوش برای ایران به ارمغان آورده بودند.ایران را در نظر تمام ملل دنیا آنها و حتی یونانیان بسیار با شکوه قرار داده بود. باج و خراجهائی که از سرزمینهای زیر سلطه به ایران سرازیر می شد بسیار قابل توجه بود .
شکوه و عظمت ایران باستان به حدی بود که نویسندگان یونانی با تمام خشمی که از ایران به دل داشتند نتوانستند آن همه شکوه را نادیده بگیرند و از ما تمجید نکنند.
با این حال یونانیان سعی داشتند که خو را با عظمت تر از تمدن ایران نشان دهند و بگویند که اگر ایران بود ما هم بوه ایم.
جالب تر از همه ادعای اعراب در حال حاظر است.
ولی حقیقت آن است که تشابه ایران و کشورهای عرب مانند تشابه موش و شتر در داستان مثنوی است که میگوید:( موشکی در کف مهار اشتری برگرفت و می کشیدش از مری . اشتر از چستی که با او شد روان . موش غره شد که هستم پهلوان) لازم به ذکر است که ایرانیان از اعراب به دلیل فقر و بدبختیشان هیچ گونه باج و خراجی دریافت نمی کردند . و حتی به آنها اجازه می دادند گاهی اوقات دامهایشان را برای چرا به داخل مرزهای ایران هم بیاورند. به این علت که اعراب برای شما شناخته شده هستند از این بخث بیرون میرویم.
در واقع آزادی و عزتی که ایرانیان برای دیگر اقوام قائل بودند هر قومی را به این فکر می انداخت که شاید ایران قدرت نابود سازی ما را نداشته باشد . وگر نه چه دلیلی دارد ایران مرا نابود نمی سازد. و این اشتباه آنها بود و در واقع کوروش پیامبر خدا برای آزادی انسانها از طرف خداوند فرستاده شده بود.
نه نابود سازی آنها و تمام جنگهائی که به وسیله کوروش وبقیه پادشاهان ایرانی به راه افتاده بود برای آزادی بشر بو که نمونه ای از آن آزادی بردگان در مصر بود.
از اینها بگذریم و به بزرگمنشی ایرانیان باستان اشاره کنیم:
وقتی داریوش در سفرهای جنگیش به یونان هیچ جا دست به کشتار نزد و هیچ شهری را ویران نکرد یونانیان گمان کردند که چنان اهمیتی دارندکه داریوش جرات ندارد آنها را نابود سازد و این طرز فکر به آن خاطر بود که انها خود را جای ایرانیان می نهادند و می دیدند که اگر آنها جای ایرانیان بودند به هرجا می رسیدند آنجا را ویران میکردند و رها می ساختند ولی داریوش اقوامی را که به تسخیر در آورده بود زیر پوشش حمایت قرار می داد.
همه گزارشهائی که خود یونانیان نوشتند تصریح می کنند که در لشکرکشیهای داریوش در سالهای 499 تا514 به اروپا تمام شهرهای یونانی به تابعیت او در آمده و مردمش در ارتش ایران خدمت می کردند و بزرگانشان همراه داریوش بودند. ولی همین گزارشها این موضوع را به گونه ای به تصویر کشیده اند که گویا چون بزرگان یونان دوست داریوش بودند با او همراه شده و افراد خود را در اخیار د اریوش قرار دادند. وگرنه ایران هیچ تسلطی بر روی آنها نداشته است.
توهمات سالامیس
حال به حمله خشیار شا به یونان هم اشاره می کنم :
در سال 480 خشیار شا به یونان لشکر کشید . داستان پردازان یونانی برای اینکه آتن را بسیار با اهمیت جلوه دهند داستان لشکر کشی خشیار شا را چنان ساخته و پرداخته اند که گویا خشیار شا تمام آسیا را بر ضد آتن بسیج کرده بود. هرودوت برای آنکه اتن را بسیار با اهمیت بنمایاند آمار سپاهیان ایران را اینطور معرفی می کند:
شمار ناوهای خشیار شا در این جنگ افزون بر 5200 فروند بود و افراد نیروی در یائیش از 517 هزار نفر بیشتر بود. کل تعداد جنگندگان خشیار شا از نیروی پیاده نظام و در یائی که در داستانهای هرودوت آمده بالغ بر 2 میلیون و 317 هزار نفر بود . که یک میلیون و هفتصد هزار نفر از آنها پیاده نظام بودند.
البته مجموع ارتش ایران در آن زمان به این حدود می رسید ولی هرودوت در داستانش کل ارتش ایران را به پیکار کشاند.
فرمانده آن زمان آتن فردی به نام تمیستوکلس بود و بنا به رهنمود او تمام سکنه آتن شهر را تخلیه کردند. وقتی سپاه خشیار شا از مقدونیه به اتن رسید آتن خالی از سکنه بود و ارتش اسپارت که قدرتمندترین ارتش در شبه جزیره بالکان بود در اولین نبرد با سپاه خشیار شا در هم شکسته شد و پادشاه اسپارت کشته شد و به گفته مورخان ایران در جنگ سالامیس شکست می خورد ولی اینطور نبود بلکه تمیکلوس از طرف آتنی ها با خشیار شاه مذاکره کرده و تعهداتی را به ایرانیان می دهد و استقلال یونان را حفظ می کند و به این خاطر که ایرانیان رفتار نیکی که با مردم یونان داشته اند و آنان را مورد بخشودگی قرار داده اند باعث شده که این داستان ها به وجود بیاید که ایرانیان در سالامیس شکست خورده اند
یکم و شانزدهم مهرماه
جشن میتراکانا، جشن مهرگان
رضا مرادی غیاث آبادی
«مـا خواهانیم که پشتیبان کشـور تـو باشیم
مـا نمیخـواهیـم از کشـور تـو جــدا شـویـم
نمـیخـواهـیـم از خـانـه خــود جــدا شـویـم
مبــاد جــز ایــن ای مـهــــر نیـــرومنــد!»
(اوستا، مهر یشت، بند 75)
پیشگفتار
اين جستار به درخواست جوانانی نگاشته شد كه با بنيادگذاری انجمنهای مردمی و غيردولتی، برای بازپرداختن و تازهداشتنِ آيينهای كهن میكوشند. در ديدارها و گفتگوهايی كه با آنان دست داد؛ همواره كنجكاویِ آنان برای دانستن زمان و شيوه درستِ برگزاری جشنهای ملی ایران باستان و به ويژه جشن «مهرگان» را درمیيافتم. اين گزارش پاسخی براي پرسشهای فراوان آنان بود كه گزیدهای از آن، پيش از اين در چند نشريه آن انجمنها و همچنين در ماهنامه «وهومن»، روزنامه «شرق» و هفتهنامه «نیمروز» چاپ لندن، منتشر شده است.
نگارنده در اين نوشتار كوشش كرده است تا به كوتاهی و تا آنجا كه منابع مكتوب و اندک سنتهای همچنان پايدارمانده مردمی در نواحیِ دورافتاده، اجازه میدهد؛ به گزارش تاريخچه، آيينها و زمان درستِ برگزاری اين جشن بپردازد. هر چند كه با كمبود شديد منابع و تناقضهای فراوان در آنها، احتياج به پژوهشهای پُردامنه در متون تاريخی و به ويژه در ميان مردمانی از سرزمينهای گوناگون، وجود دارد.
با اینکه این جشن به باورمندان دین و آیین کهن «میترا/ مهر» تعلق دارد و با جشنهای کشاورزی در میان روستانشینان و کشاورزان ایرانی پیوند فروانی داشته و دارد، اما جای خرسندی است كه در ساليان اخير، بسیاری از ایرانیان و از جمله زرتشتيان كوشش ميكنند تا مراسمی به یاد اين جشن باستانی که جزئیات آن فراموش شده است را برگزار كنند.
نگارنده بر اين باور است كه يكی از مهمترين لازمههای پاسداشت آيينهای كهن، همانا خودداري از دگرگونی و واژگونهنمايیهای شخصی و دلبخواهی است. كوشش در انتساب آن به ادیان دیگر و از جمله دین زرتشتی، برهمزدنِ شيوه برگزاری مراسم و زمان اجرای آن به دلخواه هر كس، و همچنين افزودن برخي عناصر ساختگی و بدون پيشينه تاريخی، تحريفِ فرهنگ و بزرگترين عامل آسيب به آيينهای كهن است. باشد تا با برگزاری جشنهای ملیِ باستانی با پاسداشت شيوه اصلی و كهن آن، آيين نياكان را گرامی بداريم و از پيشگاه «مهـر ايزد» پايندگی آنرا آرزو كنيم.
خاستگاه باور به میترا
پیش از این و در نوشتار «میترا و پیوند آن با ستاره قطبی باستانی» به این فرضیه پرداختیم که سرچشمه باور به «ميترا/ مهر» و «گردونه مهر» در ميان ايرانيان و هندوان باستان و سرايندگان مهر يشتِ اوسـتا و سـرودهای ريگودا، عبارت بوده است از ستاره قطبی و دو صورت فلكیِ پيرا قطبی «خرس بزرگ» و «خرس كوچك» (دبّ اكبر و دبّ اصغر). اين صورتهای فلكي در متنهای پهلوي و ادبیات فارسي با نام «هفتورنگ مِـهين و كِـهين» (بزرگ و كوچك) نيز نامبردار شده است.
در حدود 4800 سال پیش، ستاره «ذَيـخ/ ثُـعبان» قطب آسمانیِ زمين بوده و مانند ستاره قطبیِ امروزی در جای خود ثابت و بیحركت ايستاده و در همه شبهای سال ديده ميشده و هيچگاه طلوع و غروب نمیكرده است. اين ستاره در ميانه دو صورت فلكیِ پيرا قطبیِ «خرس بزرگ» و «خرس كوچك» واقع شده است و این دو صورت فلكی در هر شبانروز يك بار به دور آن میگرديدهاند. اين گردش، همراه با گردش صورت فلكی «ثُـعبان»، نگاره باستاني «چليپا» يا صليب شكسته را در آسمان رسم ميكردهاند كه به گمان نگارنده، همان «گردونه مهر» است (برای آگاهي بيشتر بنگرید به: اوستاي كهن و فرضيههايی پيرامون نجومشناسیِ بخشهای كهن اوستا، 1382، از همين نگارنده).
به همين دليل كه مهر، نقطه ثقل آسمان و ستارگان بوده است و از ديد ناظر زمينی، همه ستارگان و صورتهای فلكی بر گرد او میچرخيدهاند؛ مهر را ساماندهنده هستی و برقراركننده و پاسبانِ قانون و هنجار كيهانی و نظام حاكم بر نظم جهان، و بعدها او را ايزد روشنايی و راستی و پيمان و حتی محبت دانستند:
«باشد كه ما از محبت مقدس او برخوردار شويم و از مهربانیِ محبتآميز و فراوان او بهرهمند باشيم.» (ریگودا، ماندالای سوم، سرود 60، بند 5).
حلقه مهر
اما پس از 4800 سال پيش و هنگامی كه ستاره «ذَيخ/ ثُـعبان» از قطب آسمانی فاصله میگيرد؛ اين فاصله منجر به گردش اين ستاره به دور نقطه قطب آسمانی و ترسيم دايره يا حلقه كوچكي در آسمان میشود كه به گمان نگارنده، سرچشمه پيدايش باوري به نام «حلقه مهر» يا «حلقه پيمان» است كه هنوز هم به شكل حلقه پيمانِ ازدواج در ميان مردمان روايی دارد.
جالب است که واژه «ماندالا» در ریگودا و دیگر متنهای سانسکریت هندوان (که بخشی از آن در بالا گفته آمد) به معنای «حلقه/ دایره/ گوی» است.
میترا یا مهر در اوستا
مهر يا ميترا (در اوستا و پارسي باستان «ميـثْـرَه»، در سانسكريت «ميـتْـرَه»)، ايزد نامآورِ روشنايي، پيمان، دوستی و محبت، و ایزد بزرگ دين و آيين مهری است.
بخش مهم و بزرگی از اوستا به نام «مهر یَـشت» در بزرگداشت و ستایش این ایزد بزرگ و کهن ایرانی سروده شده است. مهر یشت، دهمین یشت اوستا و از لحاظ مضمون همراه با فروردین یشت، کهنترین بخش آن بشمار میرود. مهر یشت از نگاه اشارههای نجومی و باورهای کیهانی از مهمترین و نابترین بخشهای اوستا است و کهنترین سند در باره آگاهی ایرانیان از کروی بودن کره زمین از بند 95 همین یشت فرا دست آمده است. از مهر یشت تا به امروز 69 بند کهن و 77 بند افزوده در عصر ساسانی، بازمانده است.
مهر یشت در متن اصلی به نظم سروده شده و از کهنترین شعرهای بدست آمده ایرانی دانسته میشود. این یشت دلکش، سرشار از نیروی شاعرانه و سرچشمه سرودهای ایرانی در وصف دو ویژگی ارزشمند و اصیل ایرانیان یعنی راستی و پهلوانی دانسته میشود:
«میستاییم مهرِ دارنده دشتهای پهناور را؛ او که آگاه به گفتار راستین است، آن انجمنآرایی که دارای هزار گوش است، آن خوشاندامی که دارای هزار چشم است، آن بلندبالای برومندی که در فرازنای آسمان ایستاده و نگاهبانی نیرومند و بخواب نرونده است..» (اوستای کهن، همان، صص 35 تا 56).
با اينكه در گردونه مهر، هزاران جنگافزار جای دارد؛ اما اينها همه برای مبارزه با دشمنان راستی و پيمانشكنان بكار گرفته میشود و در رويارويی با مردمان او مهربانترين است:
«… او كه به همه سرزمينهای ايراني، خانمانی پُر از آشتی، پُر از آرامی و پُر از شادی میبخشد.» (اوستای کهن، همان، بند 4، ص 35).
نام «میثْـرَه» یک بار هم در «گاتها»ی زرتشت آمده که در آنجا به معنای «خویشکاری دینی» بکار رفته است (اوستا، گزارش استاد جلیل دوستخواه، جلد دوم، ص 1057).
به اعتقاد فردیناند يوستی در «نامنامه ايرانی»، «ميثْـرَه» در اصل به معنای «روشنايیِ هميشگی» است (Justi, Ferdinand; Iranisches Namenbuch, Hildesheim, 1963) و اين معنا با روشنايیِ هميشگیِ ستاره قطبی ارتباطی كامل دارد. اما بعدها و بر اثر جابجايی ستاره قطبي، مفهوم «روشنايی هميشگی» به خورشيد و پرتوهای آن داده شد و در ادبيات فارسي «مهر» نام ديگری براي خورشيد دانسته شد.
در بند 113 مهریشت، میترا و اهورا با یکدیگر ادغام شده و به گونه «میترا اهورا» آمده است.
نگارههای میترا
در نگارههای باستاني، نقش ميترا/ مهر را معمولاً به شكل مردی كه پرتوهای نوراني بر گرد سرش ديده میشود، نشان میدادهاند. اين سنت نگارگری در عصر ساسانی، به گونه افزودن پرتو يا هالهای نورانی بر گرد سرِ پادشاهان و پس از آن بر سر پيامبران و شخصيتهاي دينی ادامه پيدا كرد.
همچنین نگاره معروف گاوکشی میترا، تنها در کشورهای اروپایی دیده شده و نمونهای از آن در ایران به دست نیامده است. این نگارهها در اصل از باورهای کیهانی ایرانیان و از صورتهای فلکی گاو، کژدم و سگ اقتباس شده است.
آقای دکتر محمد حیدری ملایری، اختر فیزیکدان رصدخانه پاریس، در وبسایت خود نوشتاری جالب و خواندنی به نام The History of Marianne Cap در باره میترا و کلاه معروف او و همچنین تأثیر آن در فرهنگهای دیگر نگاشتهاند.
گسترش آیین میترا در اروپا
پرستش مهر در نخستين سده پيش از ميلاد و در دوره پادشاهیِ اشكانيان و به ويژه در زمان تيرداد يكم، پادشاه اشكانیِ ارمنستان، به غربِ آسياي كوچك (آناتولي) و روم راه يافت. اين آيين كه نه با جنگ و ستيز، بلكه با كوششهای فرهنگی در آن سرزمينها روايی پيدا كرده بود؛ توسط لژيونهای روميانی كه با فرهنگ ايرانی آشنا شده بودند، در سرتاسر سرزمينهای غربي و اروپا منتشر شد و بعدها آيينها و مراسم آن در دين تازه مسيحيت نفوذ پیدا كرد.
هر چند واژه «ميترائيسم» برگردان «آيين ميترا/ مهر» است و در واژهنامهها و فرهنگنامهها اين دو را به يكديگر ارجاع میدهند؛ اما كيش «ميترائيسم» گونه اروپايی شده و تغيير يافته «آيين ميترا/ مهر» بشمار میرود كه عليرغم شباهتهای فراوان، تفاوتهای بیشماری نيز با يكديگر دارا هستند. از همين روی نميتوان اين دو را مترادف كامل يكديگر در نظر گرفت و ترجمه «ميترائيسم» به «آيين/ كيش مهری» يا «مهرپرستی» درست به نظر نمیرسد. براي نمونه رواج «گاوكُشی/ تاوركتونی» در ميترائيسم غربی و نگارههای موجودِ آن، هيچ ارتباطي با آيين مهر ايراني ندارد. اين مراسم همچنان به گونه نمايشی تفريحی و ورزشی در برخي از نقاط اروپا و از جمله در اسپانیا برگزار میشود. در اين مراسم، در ميان شادی و هلهله هزاران تماشاگر، گاوهای نگونبختی را با فرو كردن دهها نيزه بر بدنش، زجركش ميكنند.
بسیاری از آیینها و باورهای دین مسیحیت و از جمله بنیاد نظام گاهشماری میلادی آن، ریشه در آیینهای مهری دارد که در فرصت دیگری به آنها پرداخته خواهد شد.
جشن مهرگان
جشن مهرگان يكی از كهنترين جشنها و گردهمايیهای ايرانيان و هندوان است كه در ستايش و نيايش مهر يا ميترا برگزار میشود.
جشن مهرگان قدمتی به اندازه ايزد منسوب به خود دارد. تا آنجا كه منابع مكتوبِ موجود نشان میدهد، ديرينگیِ اين جشن دستكم تا دوران فريدون باز میگردد. شاهنامه فردوسی به صراحت به اين جشن كهن و پيدايش آن در عصر فريدون اشاره كرده است:
به روز خجسته سرِ مهر ماه
به سر بر نهاد آن كـياني كلاه
زمانه بی اندوه گشت از بدی
گرفتند هر کس ره بخردی
دل از داوريها بپرداختند
به آیين يكي جشن نو ساختند
نشستند فرزانگان شادكام
گرفتند هر يك ز ياقوت جام
ميِ روشن و چهره ی شاه نو
جهان نو ز داد از سرِ ماه نو
بفرمود تا آتش افروختند
همه عنبر و زعفران سوختند
پرستيدن مهرگان دين اوست
تنآساني و خوردن آيين اوست
اگر يادگارست ازو ماه و مهر
بكوش و به رنج ايچ منماي چهر
(شاهنامه فردوسی، تصحیح استاد جلال خالقی مطلق، جلد یکم، داستان فریدون. از بانو نوشین شاهرخی برای دستیابی نگارنده به دیدگاه استاد خالقی مطلق سپاسگزارم.)
جشن مهرگان در آغاز مهرماه
همانگونه كه در گزارش فردوسی ديده میشود، زمان برگزاری جشن مهرگان در آغاز ماه مهر و فصل پاييز بوده است و اين شيوه دستكم تا پايان دوره هخامنشي و احتمالاً تا اواخر دوره اشكانی نيز دوام داشته است. اما از این زمان و شاید در دوره ساسانی، جشن مهرگان به مهر روز از مهر ماه یا شانزدهم ماه مهر منتقل ميشود.
منسوب دانستن جشن مهرگان به نخستین روز ماه مهر در آثار دیگر ادبیات فارسی نیز دیده شده است. برای نمونه این بیت از ناصرخسرو که هر دو جشن نوروز و مهرگان را به هنگام اعتدالین میداند:
نـوروز بـه از مـهـرگـان، گـرچـه
هـــر دو زمـــانــنــد، اعــتــدالــــی
دليل برگزاری جشن مهرگان در آغاز مهرماه و اصولاً نامگذاری نخستين ماه فصل پاييز به نام مهر، در اين است كه در دورههايی از دوران باستان و از جمله در عصر هخامنشی، آغاز پاييز، آغاز سال نو بوده است و از همين روی نخستين ماه سال را به نام مهر منسوب كردهاند.
تثبيتِ آغاز سال نو در هنگام اعتدال پاييزی با نظام زندگیِ مبتنی بر كشاورزیِ ايرانيان بستگيِ كامل دارد. میدانيم كه سال زراعی از اول پاييز آغاز و در پايان تابستان ديگر خاتمه میپذيرد. قاعدهای كه هنوز هم در ميان كشاورزان متداول است و در بسیاری از نواحی ایران جشنهای فراوان و گوناگونی به مناسبت فرارسیدن مهرگان و پایان فصل زراعی برگزار میشود. در این جشنها گاه ترانههایی نیز خوانده میشود که در آنها به مهر و مهرگان اشاره میرود. شايد بتوان شيوه سال تحصيلیِ امروزي را باقيمانده گاهشماری كهن ميترايی/ مهری دانست.
امروزه نيز سنت كهن آغاز سال نو از ابتداي پاييز با نام «سالِ وِرز» در تقويم محلي كردان مُـكریِ مهاباد و طايفههای كردان شكری باقی مانده است. همچنين در تقويم محلي پامير در تاجيكستان (به ويژه در دو ناحيه «وَنج» و «خوف») از نخستين رو پاييز با نام «نوروز پاييزي/ نوروز تيرَماه» ياد ميكنند. در ادبيات فارسي (از جمله شاهنامه فردوسي) و امروزه در ميان مردمان آسيای ميانه و شمال افغانستان، فصل پاييز را «تيرَماه» مینامند.
گاهشماری هخامنشی نيز مبتنی بر آغاز سال از ابتدای پاييز بوده است، همانگونه که در کتاب «رصدخانه نقشرستم» (چاپ سال 1378؛ و چاپ دوم آن در كتاب: بناهای تقويمی و نجومی ايران، 1383، از همين نگارنده) گفته شد؛ سازوكار ويژهای براي تشخيص هفته به هفته و سپس روز به روزِ آغاز سال نو هخامنشي در تقويم آفتابی نقشرستم (کعبه زرتشت) طراحی و تعبيه شده است.
جشن هخامنشی میتراکانا
شواهد موجود نشان میدهد كه جشن مهرگان در عصر هخامنشی در آغاز سال نو، يعنی در نخستين روز از ماه مهر برگزار میشده است. در گزارشهای مورخان يونانی و رومی از اين جشن با نام «ميثْـرَكَـنَـه/ ميتراكانا» ياد شده است. نام ماه مهر در كتيبه ميخيِ داريوش در بيستون به گونه «باگَـيادَئيش» (= باگَـيادي/ بَـغَـيادي) به معناي احتمالی «ياد خدا» آمده است.
كتسياس، پزشك اردشير دوم پادشاه هخامنشی، نقل كرده است كه در اين جشن ايرانيان با پوشيدن ردای ارغواني رنگ و همراه با دستههای نوازندگان و خنياگران به رقصهای دستهجمعی و پايكوبی و نوشيدن میپرداختهاند.
به گمان نگارنده نقش گلهای دايرهای شكل با دوازده و هشت گلبرگ در تختجمشيد، میتواند نشانهای از مهر باشد. چرا كه در پيرامون ستاره قطبی (چه ستاره قطبی امروزی و چه باستانی) دوازده صورت فلكیِ تشكيل دهنده برجهای دوازدهگانه، و نيز هشت صورت فلكیِ پيرا قطبی، در گردشی هميشگیاند.
فيثاغورث در سفرنامه منسوب به او، شرح میدهد كه پرستندگانِ ستارهای درخشان كه آنرا ميترا میناميدند، در غاری تاريك كه چشمه آبي در آنجا جريان داشت و نقش صورتهای فلكی بر آنجا نصب شده بود، حاضر میشدند و پس از انجام مراسم گوناگون (كه نقل نكرده)، نانی میخوردند و جامی میآشاميدند.
آنگونه كه از گفتار ثعالبی در «غُرَر اخبار ملوك فُرس و سيرِهم» دريافته میشود، گمان میرود که در زمان اشكانيان نيز جشن مهرگان با ويژگیهای عصر هخامنشی برگزار میشده است.
زمان جشن مهرگان
همانگونه که گفته شد، زمان برگزاری جشن مهرگان در دوره هخامنشی و به احتمالی قدیمتر از آن، در نخستین روز ماه مهر بوده و اکنون حدود دو هزار سال است که این جشن به شانزدهمین روز این ماه یا مهرروز از مهرماه در گاهشماری ایرانی منسوب است. اما این زمان در میان اقوام گوناگونی که از تقویمهای محلی نیز بهره میبرند، متفاوت است. برای نمونه زمان این جشن در گاهشماری طبری/ تبری و نیز در گاهشماری سنتی زرتشتیان، فعلاً برابر با حدود نیمه بهمنماه، و در گاهشماری دیلمی برابر با سیام بهمنماه است. همه این شیوهها برگرفته از گاهشماریهای کهن و گوناگون ایرانی است که پاسداشت آنها در کنار گاهشماری ملی ایرانی، لازم و شایسته است.
اما برخی ديگر از زرتشتیان، با تقويمی نوظهور به نام «سالنمای دینی زرتشتیان» که در سالیان اخیر ساخته شده، اين هنگام را معين میكنند كه مصادف با دهم مهرماه (آبان روز) از گاهشماری ملی ایران میشود. چنین شیوههایی که امروزه رایج شده است و بعضی کسان بخود اجازه میدهند تا به میل شخصی خود، یک تقویم خیالی یا مبدأ سالشماری بسازند و نامهای میهنی و مجعول را بر آن بگذارند، آشکارا دستکاری و تحریف و تباهی در نظام دقیق و قاعدهمند گاهشماری ایرانی و آشوب در تاریخ و فرهنگ ملی دانسته میشود. (برای توضیح بیشتر در این باره به دو نوشتار دیگر به نامهای پاسداشت گاهشماری ایرانی و گاهشماری ایرانی بازیچه نیست، بنگرید.)
در متون ايراني از مهرگان ديگری به نام مهرگان بزرگ در بيست و يكمين روز مهرماه نام برده شده است كه احتمالاً تاثير تقويم خوارزمی باستان بوده است. از آنجا كه در تقويم خوارزمی، آغاز سال نو از ششم فروردينماه محاسبه میشده است؛ زمان برگزاری همه مراسم سال، پنج روز ديرتر بوده و در نتيجه جشن مهرگان بجاي شانزدهم مهر در بيست و يكم مهر (رام روز) برگزار میشده است.
موسیقی مهرگانی
از آنجا كه در «برهان قاطع» نام مهرگان براي يكی از مقامها و لحنهای موسيقی سنتی ايران آمده است؛ و همچنين در ميان دوازده مقام نامبرده شده در كتاب «موسيقي كبيرِ» ابونصر فارابی نيز مقام يازدهم با نام مهرگان ثبت شده است؛ و نيز نظامي گنجوي در منظومه «خسرو و شيرين» نام بيست و يكمين لحن از سي لحن نامبردار شده را «مهرگانی» نوشته است؛ گمان میرود كه در دوران گذشته در جشن مهرگان موسيقی ويژهای اجرا میشده است كه ما از جزئيات آن بیاطلاعيم.
نام مهر و مهرگان در کاربردهای دیگر
در باره گستردگی مراسم مربوط به مهر و جشن مهرگان، بيش از اين نيز نشانههايی در دست است كه به سبب اختصار اين گفتار فرصت پرداختن به همه آنها در اينجا نيست. اما شايد ذكر دو نكته ديگر مفيد باشد. يكی اينكه امروزه نيز زرتشتيان، آتشكدههای خود را با نام «درِ مهر» میشناسند و ديگر اينكه در بسیاری از كشورهای عربزبان،از جشنها و فستيوالها با نام عمومی «مهرجان» و «مهرجانات» نام میبرند.
آیینهای جشن مهرگان
در مجموع و بطور خلاصه، جشن مهرگان، جشن نيايش به پيشگاه «مهر ايزد» ايزد روشنايی و پيمان و درستی و محبت، ايزد بزرگ و كهن ايرانيان و همه مردمانِ سرزمينهايی از هند تا اروپا، به هنگام اعتدال پاييزي در نخستين روز مهرماه و در حدود دو هزار سال اخير در مهر روز از مهرماه، برابر با شانزدهم مهرماهِ گاهشماری ايرانی (هجری خورشيدی فعلی) برگزار میشود.
آنگونه كه از مجموع منابع موجود، همچون نگارهها و متون باستانی و نوشتههای مورخان و دانشمندان قديم ايرانی و غير ايرانی (مانند فردوسی، بيرونی، ثعالبی، جهانگيری، اسدیِ توسی، هرودوت، كتسياس، فيثاغورث، . . .) و نيز آثار شاعران و اديبان (مانند جاحظ، رودكی، فرخی، منوچهری، سعدسلمان، . . .) دريافته میشود؛ مردمان در اين روز تا حد امكان با جامههای ارغوانی (يا دستكم با آرايههای ارغوانی) بر گرد هم میآمدهاند؛ در حالی كه هر يك، چند «نبشته شادباش» يا به قول امروزی، كارت تبريك برای هديه به همراه داشتهاند. اين شادباشها را معمولاً با بويی خوش همراه میساخته و در لفافهای زيبا میپيچيدهاند.
در ميان خوان يا سفره مهرگانی كه از پارچهای ارغوانی رنگ تشكيل شده بود؛ گل «هميشه شكفته» مینهادند و پيرامون آنرا با گلهای ديگر آذين میكردند. امروزه نمیدانيم كه آيا گل هميشه شكفته، نام گلی بخصوص بوده است يا نام عمومیِ گلهايی كه برای مدت طولانی و گاه تا چندين ماه شكوفا میمانند.
در پيرامون اين گلها، چند شاخه درخت گز، هوم يا مورد نيز مینهادند و گونههايی از ميوههای پاييزی كه ترجيحاً به رنگ سرخ باشد به اين سفره اضافه میشد. ميوههايی مانند: سنجد، انگور، انار، سيب، به، ترنج (بالنگ)، انجير، بادام، پسته، فندق، گردو، كُـنار، زالزالك، ازگيل، خرما، خرمالو و چندی از بودادهها همچون تخمه و نخودچی.
ديگر خوراكیهاي خوان مهرگانی عبارت بود از آشاميدنی و نانی مخصوص. نوشيدنی از عصاره گياه «هَـئومَـه/ هوم» كه با آب يا شير رقيق شده بود، فراهم میشد و همه باشندگان جشن، به نشانه پيمان از آن مینوشيدند. نانِ مخصوص مهرگان از آميختن آرد هفت نوع غله گوناگون تهيه میگرديد. غلهها و حبوباتی مانند گندم، جو، برنج، نخود، عدس، ماش و ارزن. ديگر لازمههای سفره مهرگان عبارت بود از: جام آتش يا نوكچه (شمع)، شكر، شيرينی، خوردنیهاي محلی و بویهای خوش مانند گلاب.
آنان پس از خوردن نان و نوشيدنی، به موسيقی و پايكوبیهای گروهی میپرداختهاند. سرودهايی از مهريشت را با آواز میخوانده و اَرْغُـشت میرفتهاند (میرقصيدهاند). شعلههای آتشدانی برافروخته پذيرای خوشبويیها (مانند اسپند و زعفران و عنبر) میشد و نيز گياهانی چون هوم كه موجب خروشان شدن آتش میشوند.
از آنجا كه نشانههای بسياری، همچون تنديسها، کتیبهها و سنگنگارهها (از جمله نگارههای میترا در نمرود داغ و کوماژن)، از رواج آيين مهر در آسياي كوچك (آناتولی) حكايت میكند؛ بعيد نيست كه «سماع»های عارفانه پيروان طريقه «مولويه» در شهر قونيه امروزی، ادامه ديگرگون شده همان ارغشتهای ميترايي باشد.
در پايان مراسم، شعلههای فروزان آتش، نظارهگر دستانی بود كه بطور دستهجمعي و برای تجديد پايبندی خود بر پيمانهای گذشته، در هم فشرده میشدند.
برگرفته از کتاب "جشنهای مهرگان و سده"
معماري آتشكده جاويدان در مسجدسليمان الهام بخش معماران تخت جمشيد
آتشكده جاويدان (صفه سرمسجد) در مسجد سليمان، بنايي متعلق به قرن هفتم قبل از ميلاد است كه بنا بر نظر برخي كارشناسان، معماران براي ساخت تخت جمشيد از آن الهام گرفته اند.
نوع معماري اين بنا «اورارتويي» است كه مهم ترين مشخصه آن استفاده نكردن از ملاط و گذاشتن سنگ خشك روي سنگ خشك ديگر است.
بنا به نوشته هاي پروفسور گيرشمن، باستان شناس فرانسوي در كتاب «ايران از آغاز تا اسلام»، تخت جمشيد نيز با استفاده از همين الگو ساخته شده است، هرچند معماران آن تغييراتي هم در ساخت بنا داده اند.
«قباد باقري» كه در سالهاي 1348 تا 1352 به عنوان مسئول حفاظت از آثار تاريخي خوزستان با گيرشمن همكاري مي كرده است ضمن اعلام مطلب فوق به ميراث خبر گفت: «باور گيرشمن اين بود كه آريايي ها هنگامي كه از سيبري مهاجرت كردند در اروميه توقف كوتاهي داشتند و در همين زمان با گونه اي از معماري اورارتويي آشنايي پيدا كردند. آنها سپس به مهاجرتشان در امتداد سلسله جبال زاگرس ادامه دادند و در ارتفاعات آن كه امروزه مسجدسليمان و ايذه و .... را در بر مي گيرد، ساكن شدند.»
مولف كتاب «بختياري در گذر زمان» در ادامه افزود: «آريايي ها در اين منطقه معماري خاص خود را به نام «بادبرده» به وجود آوردند. آتشكده جاويدان را در قرن هفتم قبل از ميلاد بنا كردند و پس از گذشت حدود 150 سال در 550 قبل از ميلاد تخت جمشيد يا پاسارگاد را با استفاده از همين معماري اورارتويي ساختند.»
از سوي ديگر «عليرضا ظاهري عبده وند» مسئول بخش پژوهشي انجمن دوستداران ميراث فرهنگي مسجد سليمان اعتقاد دارد وجود اين آتشكده به دوره پيشداديان و هوشنگ پيشدادي بر مي گردد.« طبق آنچه در منابع مختلف تاريخي آمده است، هوشنگ نخستين پادشاه سلسله پيشدادي براي كشتن ماري، سنگي را به سوي او پرتاب كرد. سنگ به مار اصابت نكرد و به سنگ ديگري برخورد كرد و از جرقه حاصل از اين برخورد آتش به وجود آمد. در بعضي از روايتها از جمله كتاب «تذكره شوشتر» آمده كه مكان اين اتفاق در شهر مسجد سليمان بوده كه در آن زمان به نام «پارسومانش» خوانده مي شده است. مردم هم از آنجا كه آتش برايشان تقدس داشت و اين آتش بدون هيزم افروخته شد و باقي ماند، دورمحل برافروخته شدن آن ديواري كشيدند. از آنجا كه نفت و گاز در سطوح زيرين اين منطقه به وفور جريان داشت، باعث شعله ور ماندن آتش شد و از آن زمان ، اين محل به نام آتشكده جاويدان شناخته شد. آتشكده اي كه هيچ گاه آتش آن خاموش نمي شود.» باقري درباره صحت و سقم ماجراي الهام گرفتن معماري تخت جمشيد و فرضييه هوشنگ پيشدادي، مي گويد:« البته اين مسئله هنوز يك تئوري است ولي تا زماني كه فرضيه جديدي كه آن را با استنادات علمي باطل كند به وجود نيايد، مي توان بر آن تكيه كرد.»
وي كه هم اكنون درباره تاريخ و فرهنگ منطقه خوزستان پژوهش مي كند تاكيد كرد: «بنا به گفته گيرشمن اولين حكومت محلي پارس ها در مسجد سليمان به وجود آمده است. در آن زمان اين منطقه به نام «پارسومانش» يا «پارسومانژ» خوانده مي شده است.
اين پژوهشگر در ادامه به ذكر ويژگي هاي بناي آتشكده جاويدان پرداخت و گفت: (مساحت اين آتشكده حدودا 50 در 45 متر است و در وسط آن آتشگاهي وجود داشته كه الان از بين رفته است. يك طرف اين آتشكده به كوه هاي زاگرس تكيه دارد. در شمال غربي اين آتشكده نيز معبد آناهيتا واقع شده است.(
كمي پايين تر از آتشكده، معبد هركول قرار دارد. باقري علت وجود اين معابد را تصرف اين منطقه به دست اسكندر مقدوني و سلوكيان دانست و گفت:«اين دو معبد نشانه اي از زوال پادشاهي هخامنشي در دوره حمله اسكندر به ايران است. چون سلوكيان بر ايران مسلط شدند براي نيايش رب النوع هاي خود در اين مناطق، معابدي برپا كردند.»
ديواري، آتشكده جاويدان را از معبد آناهيتا جدا مي كند كه در حقيقت ميان پيروان دو ايدئولوژي مرزي مي كشيده است.
بنا به اظهارات باقري ، گيرشمن در حفاري خود در قسمت جنوبي آتشكده كه محل نذورات مردم بوده است، مهره هاي تاس مانندي يافت كه نقوشي بر روي آنها حكاكي شده بود. وي در كتاب هايش ذكر كرده است كه اين مهره ها غنائمي هستند كه ايرانيان پس از فتح بابل به دست كمبوجيه ، از آن جا به ايران آورده اند.
بنا به گفته «ظاهري عبده وند» آتشكده جاويدان كه دوره هاي مختلف تاريخي را از زمان عيلامي ها تاكنون پشت سر گذاشته است در زمان رضاشاه در سال 1306 به نام صفه «سر مسجد» تغيير نام داد.
باقري درباره تغيير نام اين آتشكده گفت: (از زمان ورود اعراب به ايران نام اين آتشكده تغيير كرد و به نام مسجد خوانده شد. ممكن است علت اين تغيير نام، هراس از تخريب و تبديل بنا باشد.(
پرويز ورجاوند پژوهشگر و صاحب نظر حوزه ميراث فرهنگي درباره تئوري الهام گرفته شدن معماري تخت جمشيد از معماري اين آتشكده و داستان هوشنگ پيشدادي، گفت: (البته من هم وجود شباهت هايي ميان اين دو بنا را تاييد مي كنم اما اين گونه فرضيه ها نياز به بررسي هاي دقيق و عميق تاريخي و آشنايي كامل با جغرافيايي شاهنامه دارد و به سادگي نميشود آنها را تاييد يا رد كرد.(
بناي آتشكده جاويدان در سال 1377 به همت كارشناسان ميراث فرهنگي مرمت شد اما پس از دوباره به حال خود رها شد. به گفته «محمد زراسوند عليپور» رئيس انجمن دوستداران ميراث ميراث فرهنگي مسجد سليمان، هم اكنون اين بنا كه معرف هويت ايراني ماست بر اثر زلزله و خسارت هاي ديگر به شكل مخروبه اي در آمده و بدون محافظت رها شده است. مسئله حفاظت و مرمت اين بنا در جلسه اعضاي اين انجمن با فرماندار شهر مسجد سليمان نيز در ميان نهاده شده است و به گزارش انجمن دوستداران ميراث فرهنگي مسجد سليمان، فرماندار اين شهر قول همكاري و مساعدت براي حفظ و احياي بناهاي تاريخي اين منطقه را داده است
نازد به ســاوار به گــــــــردان غـيـــورش
هــرگـرد كه در مـعـبـد تاريخ فنــا گـشت
همپايه همي دان به هزار و به كرورش
پدر بابك روغن فروشي از مردم مداين بود و چون به آيين مزدكي گراييده بود، از بيم جان به آذرآبادگان گريخت . در آنجا ، در روستاي " بلال آباد " همسر حامله اش، فرزندي بدنيا آورد كه " پاپك" نام گرفت. تازيان او را " بابك" گفتندي چنانكه " شاپور " را " شابور".
او بــاره ئ هــمـــت ز ســر ابــر جــهانيد
دشمن بوحل مانده همه بار و ستورش
او راه فنا رفت به چـــشـــمان گشــــاده
زد خنده به خصم وطــن و باطــن كورش
لرزيـد دل خـــصم چو در مســـلخ تــازي
بشنـــيد غريــو سخن پر شر و شورش
چون خليفه اندر آمد، همگان خم شدند و كرنش كردند جز بابك، كه بسان كوهي استوار ايستاده بود. پس از چند گاه خاموشي هراس انگيز، سرانجام خليفه نشست و به پرخاش گفت:" اي سگ، چرا در جهان فتنه انگيختي؟"بابك خاموش و استوار ايستاده بود و هيچ واكنشي از خود نشان نداد!
معتصم بار ديگر گفت: " اي سگ، با توام !" بابك همچنان استوار و خاموش بود...
در اي همگام " افشين" سر نزديك گوش بابك كرده و گفت:" واي بر تو ، خليفه ايرالمؤمنين از تو پرسد و تو خاموشي ؟"
بابك گفت: " منم بابك" ( نام من بابك است )
خليفه در حاليكه از خشم سرخ شده بود گفت: " اي بابك، تو كاري كردی كه هيچكس نكرده بود ، پس ينك تحمل مجازاتي را بكن كه هيچكس تا كنونم تحمل نكرده است"
بابك گفت: " پس بزودي تاب مرا خواهي ديد" دژخيم وارد شد و سفره ئ خود گسترد ، تن بابك را برهنه كردند و خليفه دستور داد كه دست راستش را از مچ ببرند.
هيچ اثري از درد در سيماي اين قهرمان ديده نشد و او گفت : " زهي آساني "!
همه ئ تاريخ نويسان نوشته اند كه چون دست بابك از پيكرش جدا شد، وي مچ خون آلود خود را به چهره اش ماليد و با دست چپ، همه ئ چهره اش را بخون شست.
معتصم گفت: " بپرسيد كه از چه رو چنين كرد ؟"
از او پرسيدند و گفت:" چون چهره ام از رفتن خون زرد شود، مبادا كه پندارند كه از ترس بوده است !"
آنروز عرب پيكر او خست به شمشير
امروز جهان گل بنهد بر سر گورش
بابك خرمدين به بازگويی برخی از منابع در بيست سال شورش ۲۵۵۵۰۰ تن از تازيان را كشت و بسياري از سركرده هاي معتصم و مامون را از پاي درآورد. در سال ۲۲۰ ه.ق. حيدر بن كاووس و پشت سر وي سردار ترك ديگري بنام بغاي و بعد جعفر خياط و سپس ايتاخ را(با سي ميليون درهم مخارج قشون) روانه كرد و در نهايت افشين پس از ۲ سال كارزار و خدعه و نيرنگ بر بابك دست يافت. اين مرد چنان وحشتي در امپراطوري عرب پديد آورد كه خواب و خور را از خلفاي ايشان ربوده بود.
پاپك و پان تركها
همان گونه كه ميدانيم، پان تركها بارها بی پايه بودن سخنها و نظرياتشان را به اثبات رسانيده اند. از ترك خواندن نظامی گنجوی و مادها گرفته تا ترك خواندن رستم!!!
همان ياوه گويی ها نيز، درباره ی پاپك خرمدين نيز شده. و اين نيز از همان گزينه هايی است كه ميتواند تنها باعث به ريشخند گرفته شدن آنها شود.
نخست اينكه بابك نه بزبان تركی سخن ميراند و نه اينكه از نژاد آغوز و ترك بود. در آن زمان در آذرآبادگان، زبان پهلوی آذری رواج داشت. (بر پايه ی پژوهشهايی كه تا كنون انجام شده هيچ نشانی از زبان تركی در آذربايجان پيدا نشده، از پيش از ۳۰۰ سال پيش)
دو اينكه نام پاپك يك نام اصيل ايرانيست. اين نام بارها در شاهنامه آمده، اين در حاليست كه هيچ گاه در منابع تركی از آن نام برده نشده.
سه اينكه به نامهای ياران او(آذين، رستم) و همچنين آيين او (پيرو مزدك و جاويدان پور شهرك و خرمديني) و زادگاه پدرش(مدائن پايتخت ساسانيان) كه نگاه بيندازيم، به آسانی در ميابيم كه بابك يك ايرانی و بود و نه ترك و آغوز.
و...
پاينده و جاويد باد ايران
در شهر دليران بود او " پاپك" جاويد
تابنده به هرجـاي وطن پـرتو نـورش
این سرود در زمان حکومت پهلوی و همپنین در حکومت جمهوری اسلامی ایران، از رادیو و تلوزیون ایران پخش شدهاست. برخلاف تصور عدهای، این سرود تاکنون سرود ملی رسمی ایران نبوده است.
این سرود موضوع اصلی فیلمی از ناصر تقوایی به همین نامِ ای ایران نیز بوده است.
شعر سرود ای ایران:
| ای ایران ای مرز پرگُهر | ای خاکت سرچشمهٔ هنر |
| دور از تو اندیشهٔ بَدان | پاینده مانی تو جاودان |
| ای دشمن ار تو سنگ خارهای من آهنام | جان من فدای خاک پاک میهنم |
| مهر تو چون، شد پیشهام | دور از تو نیست اندیشهام |
| در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما | پاینده باد خاک ایران ما |
| سنگ کوهت درّ و گوهر است | خاک دشتت بهتر از زر است |
| مهرت از دل کِی برون کنم | بَرگو بی مهرِ تو چون کنم |
| تا گردش جهان و دور آسمان بهپاست | نورِ ایزدی همیشه رهنمای ماست |
| مهر تو چون، شد پیشهام | دور از تو نیست اندیشهام |
| در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما | پاینده باد خاک ایران ما |
| ایران ای خرّم بهشت من | روشن از تو سرنوشت من |
| گر آتش بارد به پیکرم | جز مهرت در دل نپرورم |
| از آب و خاک و مهرِ تو سرشته شد گِلم | مهر اگر برون رود تهی شود دلم |
| مهر تو چون، شد پیشهام | دور از تو نیست اندیشهام |
| در راه تو کِی ارزشی دارد این جان ما | پاینده باد خاک ایران ما |
پيدايش جشن نوروز
در ادبيات فارسي جشن نوروز را مانند بسياري از آيين هاي ديگر ، رسم ها ، فرهنگ ها و تمدن ها به نخستين پادشاهان نسبت مي دهند. شاعران و نويسندگان قرن چهارم و پنجم هجري ، چون فردوسي ، منوچهري ، عنصري ، بيروني ، طبري ، مسعودي ، ابن مسکويه ، گرديزي و بسياري ديگر که منبع تاريخي - اسطوره اي آنان بي گمان ادبيات پيش از اسلام بوده ، نوروز و برگزاري جشن نوروز را از زمان پادشاهي جمشيد مي دانند ، که تنها به چند نمونه و مورد اشاره مي شود:
جهان انجمن شد بر تخت اوي
از آن بر شده فره بخـت اوي
به جمشيـد بر گـوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
سرسال نو هرمـز فرودين
بر آسوده از رنج تن، دل ز کين
به نوروز نو شاه گيتي فروز
بر آن تخت بنشست فيروز روز
بزرگان به شادي بياراستنـد
مي و رود و رامشگران خواستند
محمد بن جرير طبري نوروز را سر آغاز دادگري جمشيد دانسته است : « جمشيد علما را فرمود که آن روز که من بنشستم به مظالم ، شما نزد من باشيد تا هر چه در او داد و عدل باشد بنماييد ، تا من آن کنم. و آن روز که به مظالم [مجلسي که به شکايت مردم در باب ظلمهايي که بدانان شده، رسيدگي مي شده] نشست ، روز هرمز بود از ماه فروردين ؛ پس آن روز رسم کردند.»
ابوريحان بيروني ، پرواز کردن جمشيد را آغاز جشن نوروز مي داند: «چون جمشيد براي خود گردونه بساخت ؛ در اين روز بر آن سوار شد ، و جن و شياطين او را در هوا حمل کردند و به يک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم براي ديدن اين امر به شگفت شدند پس اين روز را عيد گرفته و براي يادبود آن روز تاب مي نشينند و تاب مي خورند.»
به نوشته گرديزي: « جمشيد جشن نوروز را به شکرانه اين که خداوند گرما و سرما و بيماري و مرگ را از مردمان گرفت و سيصد سال بر اين جمله بود ، برگزار کرد » و هم در اين روز بود که جمشيد بر گوساله اي نشست و به سوي جنوب رفت ، به حرب ديوان و سياهان ، و با ايشان حرب کرد و همه را مقهور ساخت.
و سرانجام خيام مي نويسد که « جمشيد به مناسبت باز آمدن خورشيد به برج حمل [هر يک از دوازده حصه ي منطقةالبروج، که اسامي آنها از اين قرار است: 1- حمل 2- ثور 3- جوزا 4- سرطان 5- اسد 6- سنبله 7- ميزان 8- عقرب 9- قوس 10- جدي 11- دلو 12- حوت ] قدما براي هر يک از برجهاي دوازده گانه ي فلکي(منطقة البروج) قوه ي فاعله و منفعله قائل بودند ، يعني آنها را گرم و سرد يا خشک و تر مي پنداشتند، به همين جهت دوازده برج را به چهار دسته ، آبي ، آتشي ، بادي و خاکي تقسيم کرده بودند، که هر سه برج، به يکي از اين تقسيمات تعلق دارد. برجهاي آبي: برجهايي که داراي مزاجي سرد و ترند: سرطان، عقرب و حوت. برجهاي آتشي: برجهايي که داراي مزاجي گرم و خشک اند: حمل، اسد و قوس. برجهاي بادي: برجهايي که داراي مزاجي گرم و ترند: جوزا، ميزان و دلو. برجهاي خاکي: برجهايي که داراي مزاجي سرد و خشک اند: ثور، سنبله وجدي.] ، نوروز را جشن گرفت: سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بوده ، يکي آنکه هر سيصد و شصت و پنج شبانه روز به اول دقيقه حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدين دقيقه نتواند باز آمدن ، چه هر سال از مدت همي کم شود ؛ و چون جمشيد ، آن روز دريافت (آن را) نوروز نام نهاد و جشن و آيين آورد و پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان بدو اقتدا کردند.»
در خور يادآوري است که جشن نوروز پيش از جمشيد نيز برگزار مي شده و ابوريحان نيز ، با آنکه جشن را به جمشيد منسوب مي کند ، يادآور مي شود که ، آن روز را که روز تازه اي بود جمشيد عيد گرفت ؛ اگر چه پيش از آن هم نوروز ، بزرگ و معظم بود.
گذشته از ايران ، در آسياي صغير و يونان ، برگزاري جشن ها و آيين هايي را در آغاز بهار سراغ داريم. در منطقه ليدي بر اساس اسطوره هاي کهن ، به افتخار سي بل ، الهه ي باروري و معروف به مادر خدايان ، و الهه ي آتيس جشني در هنگام رسيدن خورشيد به برج حمل و هنگام اعتدال بهاري ، برگزار مي شد. مورخان از برگزاري آن در زمان اگوست شاه در تمامي سرزمين هاي يونان و ليدي و آناتولي خبر مي دهند. به ويژه از جشن و شادي بزرگ در سه روز 25 تا 28 مارچ (4 تا 7 فروردين).
صدرالدين عيني درباره برگزاري جشن نوروز در تاجيکستان و بخارا (ازبکستان) مي نويسد: «... به سبب اول بهار ، در وقت به حرکت در آمدن تمام رستني ها ، راست آمدن اين عيد ، طبيعت انسان هم به حرکت مي آيد. از اين جاست که تاجيکان مي گويند: حمل ، همه چيز در عمل. در حقيقت اين عيد به حرکت آمدن کشت هاي غله ، دانه و سرشدن (آغاز) کشت و کار و ديگر محصولات زميني است که انسان را سير کرده و سبب بقاي حيات او مي شود.
وي در جاي ديگر مي گويد: در بخارا «نوروز» را که عيد ملي عموم فارسي زبانان بوده ، بسيار حرمت مي کردند. حتي ملاي هاي ديني اين عيد را که پيش از اسلام ، عادت ملي بوده بعد از مسلمان شدن هم را ترک نکردند ، حتي رنگ ديني اسلامي داده و از وي فايده مي بردند. ولي برگزاري شکوهمند و همگاني اين جشن در دستگاه هاي حکومتي و سازمان هاي دولتي و غير دولتي و در بين همه قشرها و گروه هاي اجتماعي، بي گمان، از ويژگي هاي ايران زمين است که با وجود جنگ و ستيزها ، شکست ها و دگرگوني هاي سياسي ، اجتماعي ، اعتقادي علمي و فني ، از روزگاران کهن پا برجا مانده و افزون بر آن به جامعه ها و فرهنگ هاي ديگر نيز راه يافته است؛ در مقام مقايسه ، امروز جامعه و کشوري را با جشن و آيين چندين روزه اي که چنين همگاني و مورد احترام و باور خاص و عام ، فقير و غني ، کوچک و بزرگ و بالاخره شهري و روستايي و عشايري باشد، سراغ نداريم.
آغاز سال
مردم شناسان را عقيده بر اين است که محاسبه آغاز سال، در ميان قوم ها و گروه هاي کهن ، از دوران کشاورزي ، همراه با مرحله اي از کشت يا برداشت بوده و بدين جهت است که آغاز سال نو در بيشتر کشورها و آيين ها در نخستين روزهاي پائيز ، زمستان و يا بهار مي باشد.
نخستين محاسبه ي فصل ها ، بي گمان در همه جوامع، با گردش ماه که تغيير آن محسوس تر و عيني تربود ، صورت گرفت؛ اما به علت نارسايي ها و ناهماهنگي هايي که تقويم قمري، با تقويم دهقاني داشت، محاسبه و تنظيم تقويم بر اساس گردش خورشيد انجام شد.
سال در نزد ايرانيان همواره داراي فصل نبود، زماني شامل دو فصل : زمستان ده ماهه و تابستان دو ماهه ؛ زماني ديگر تابستان هفت ماه (از فروردين تا آبان) و زمستان پنج ماه (از آبان تا فروردين) بود و سرانجام از زماني نسبتاً کهن به چهار فصل سه ماهه تقسيم شد. گذشته از ايران: «سال و ماه سغدي ها، خوارزمي ها، سيستاني ها در شرق و کاپادوکي ها و ارمني ها در مغرب ايران، بدون کم وزياد همان سال و ماه ايراني است.»
آغاز سال ايرانيان ، هر چند زماني دستخوش تغيير گرديد ولي حمزه اصفهاني در کتاب «سني ملوک الارض و الانبياء» و ابوريحان بيروني در «آثار الباقيه» مي گويند که آغاز سال ايراني، از زمان خلقت انسان (يعني ابتداي هزاره هفتم از تاريخ عالم) روز هرمز از ماه فروردين بوده يعني وقتي که آفتاب در نصف النهار ، در نقطه اعتدال ربيعي و طالع سرطان قرار مي گرفت.
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial">روستاهاى هخامنشى</SPAN></P>
<P class=MsoNormal dir=rtl style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN lang=FA style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: Arial">گفته مى شود با توجه به درخواست سازمان ميراث فرهنگى و گردشگرى از وزارت نيرو در قرارداد ساخت سد ۱۰۰ ميليون تومان اعتبار در نظر گرفته شده تا براى عمليات نجات بخشى تنگه بلاغى هزينه شود، اما اين مسئله موجب شده تا كانون مدافعان حقوق بشر از مجريان سد سيوند شكايت نكند. همچنين گروه هاى مختلف نهادهاى مدنى در نظر دارند روزهاى پايانى شهريور تجمعى را در منطقه پاسارگاد و در اعتراض به آبگيرى سد سيوند بدون در نظر گرفتن مناطق باستانى و تاريخى كه زير آب مى روند، داشته باشند. اين اعتراض كه از مدت ها پيش شروع شده، در نظر دارد تا رسيدن به نتيجه براى اتمام عمليات نجات بخشى و اكتشاف در تنگه بلاغى ادامه پيدا كند. اين دومين بار است كه نهادهاى مدنى در تصميم گيرى اقتصادى و اجتماعى داخلى مداخله جدى مى كنن</SPAN></P>
آيا زبان عربی زبان کاملی است؟؟
اين گفته نادرست است و از سالها تبليغات چاپلوسان تازی دوست سرچشمه ميگيرد.
در بارهُ رواني و سادگي زبان پارسي در برابر زبان تازي، چند چيز
گفتنيست .
نخستين و مهترين برتري آن ، نداشتن " حرف تعريف"
( "article") و جنس نامهااست. در تازي الف و لام "ال" گفتار را يك
سيلاب يا يك بخش به ازاي هر نام، دراز ميكند. جنس هر نام را هم
بايستي دانست، تابه تازي سخن درست توان گفت..براي نمونه ، در
زبان آلماني سه حرف تعريف براي نامهاي مردانه، زنانه و خنثي و در
زبان فرانسه دو حرف تعريف براي نامهاي مردانه و زنانه هست كه هر
نام را بايستي با جنس آن ياد بگيريم.
دو ديگر اينكه براي پيوند دو نام يا نام و صفت تنها از آواي "اِ" (e) سود ميبريم.
در انگليسي of، در فرانسه de " دُ" و در تازي "اَل" را بايستي بكار برد
مانند: بختِ بلند، دستِ سرنوشت، جامِ مِي، شهرِ تهران و ...
در برخي جا ها براي پيوند نام و صفت به آن آوايِ "اِ" هم نياز نيست.
مانند: بزرگ مرد، خندان لب ..
سه ديگر اينكه در پارسي گلودَرد و خستگي زبان نداريم!
زيرا از بزبان آوردن "ع" ،"ح"، "ط" ، "ض" ، "ص" ، "ظ" ، رهائي مييابيم.
چهارم اينكه همزه نداريم تا در ميان سخن و واژه وادار به ايست بشويم.
مانند: ماًمون از خلفائي بود كه متاًسّفانه تاًمّل و تاًنّي ميكرد!
در اين نمونه بايستي پنج بار براي همزه ايست ميكرديم.
5- اينكه ما يك نوع جمع نامها بيشتر نداريم و در تازي جمع دوتايي و جمع چندتايي است.
6- آنكه دستور جمع نامها در زبان پارسي ساده است و با "ان" و "ها" جمع
بسته ميشود و در تازي با فراگرفتن هر واژه بايستي انواع جمع هاي آنرا هم ياد گرفت.
مانند: قُرباء، اقارب، مقرّبان،...كه همه بمعني نزديكان هستند.
يا نمونه هاي زير كه همه بر وزن فاعل هستند و جمعشان بايستي از
يك دستور پيروي كند، امّا هركدام بروشي جمع بسته ميشوند.
ناصر، انصار
عالمِ، عُلماء
عامل، عَمَلِه
يا جمع هاي خنده داري مانند:
افاغنه،ارامنه، اكراد،الوار!، شواهين (جمع شاهين كه از پارسي گرفته شده)، طوالش، اتراك،..
7- اينكه تازي چون "پ"، "چ"، "ژ"، "گ" ندارد و از گفتن بسياري از نامهاي روا در جهان ناتوان است:
چند نمونه براي لبخند:
چين = صين
ژاپن = اليابان
پِپسي كولا = بيبسي كولا
پلاتون = افلاطون !
هيپُكرات = بُقراط
سِزار = قِيصَر
دِژپُل = دزفول
گُندي شاپوُر = جندي شابور = نيشابور
تپورستان = طبرستان
آذرپادگان = آذربايجان
كُنستانتينوپول = قسطنطنيّه !
اسپهان يا سپاهان = اصفهان
فرنگي = افرنجي
اسلاو = صُقلاب !
8- آنكه ، زبان تازي پذيراي پسوند و پيشوند يا با تركيب دو واژه نيست،
(زبان تازي در اوزان خود گرفتار و منجمد است )
اما در فارسي با يك ريشه كارريشه هاي ديگري ميتوان ساخت كه
تازي براي هر كدام آنها يك مصدر جداگانه بايستي بكار ببرد.
مانند:
آوردن
برآوردن
بازآوردن
درآوردن
همآوردن
فرآوردن
..
هركدام از واژه هاي زير هم كه با واژه "دانش" كه خود از ريشه "دان"
است، با پسوند و پيشوند يا با تركيب دو واژه درست شده:
دانشمند، بيدانش ، دانشي، دانشور، دانش آموز، دانشجو ، دانشپژوه ، دانشگاه
واپسين آنكه ما خوشبختانه مانند تازيان اوزان گوناگون نداريم و بدون شكستن ريشه ،
اسم فاعل و مفعول و .. را ميسازيم كه يادگيري زبان فارسي را آسان ميكند.
مانند ريشه "پوي":
پوينده و پوييده
و ديگر با واژه هايي چون :
عالم،معلوم، عليم، علّامه !، تعليم،تعلم، معلم، تعاليم، استعلام، علوم، متعلم ،علماء، اعلم،....
سروكار نداريم، كه زبان اموز بدبخت را ،كه شايد ميخواهد ديداري
توريستي از مصر داشته باشد، به مرز نوميدي ميكشاند.
آگر زبان كامل اين زبان تازيست كه بايد بروز زبانهاي "ناقص" ديگر گريست.
اما اگر بخواهيم پيچيدگي هاي دستوري و شمار استثنا ها و دشواريهاي و
سختگيري هاي بيهوده ، بهمراه واژه هاي ناهمگون، گلو و گوشخراش
و اوزان بيشمار و گيج كننده، را نشانه كامل بودن يك زبان بدانيم ، پس براستي عربي حتي بالاتر از چيني، كاملترين زبان است!
زبان زيبا، زبان كامل، زبانيست آسان براي آموختن، آسان براي ادا كردن، زباني ساده و آهنگين است.
اگر ميبينيم كه آموختن زبان پارسي براي بيگانگان اندكي دشوار است،
تنها به انگيزه داشتن واژه هاي ناهنجار تازي، الفباي پيچيده تازي،
نبودن حروف همتاي آوا ها در الفبا ( زير و زِبَر و .. e,a,o,u,..) و كوتاه سخن،
آلودگي اين زبان بيمار به ويروس تازيست.
ايران زمين. با داشتن تمدنی ديرین و کهنسال ؛ از تابناکی و درخشش ويژه ای بر تارک تاريخ بشری برخوردار است ؛ سرزمينی که در گستره خاک زرخيز آن ؛ با گذشت ساليان و نسلها ؛ و با برآمدن و درآمدن قومهای بومی و مهاجر بسيار؛ از صاحبان گمنام تمدن های جيرفت و سيلک و مارليک تا صاحبان نامدار کاخهای تخت جمشيد و مدائن و از وارثان تمدن عظيم اسلامی که ايرانيان در برپايی آن بيشترين نقش را داشته اند تا برپاکنندگان انقلاب مشروطه و ... و همچنين وقوع ميان کنش ها و درآميختگيهای ديرپای انسانی و فرهنگی ؛ محصولی رشيد و عظيم با نام (( فرهنگ و تمدن ايرانی ))به بار آمد . آری؛ اين همان ايرانی است که دين ملی آن در هزارهای متمادی « زرتشتی » و اکنون « اسلام » و زبان ملی آن « پارسی » و جشن ملی آن « نوروز » و چکامه ملی آن « شاهنامه » است .
بنابراين بر خويشتن وظيفه دانسته جهت معرفی هرچه بهتر و شناساندن اين ميراث گرانسنگ يعنی« فرهنگ و تمدن ايرانی» و پاسداری از« هويت ومليت ايرانی »که در طول تاريخ و به ويژه در يکصد ساله اخير در معرض تهاجمات ددمنشانه و دشمن خويانه بسياری واقع گشته استاقدام گردد ؛ شايد گامی کوچک باشد در جهت اعتلاء و سربلندی ايران عزيز.
بديهی است که نگارنده دست تمام کسانی را که در اين راه پشتيبان باشند و در نيل بدين هدف ياری رسان ؛ صميمانه می فشارد و در پيشگاه آنان با شرم و فروتنی سر تکريم فرود می آورد .
کیوان شید : شنبه
مهرشید : یک شنبه
مه شید : دوشنبه
بهرام شید : سه شنبه
تیر شید : چهارشنبه
اورمرزشید : پنج شنبه
ناهید شید : جمعه
آيا زبان عربی زبان کاملی است؟؟
اين گفته نادرست است و از سالها تبليغات چاپلوسان تازی دوست سرچشمه ميگيرد.
در بارهُ رواني و سادگي زبان پارسي در برابر زبان تازي، چند چيز
گفتنيست .
نخستين و مهترين برتري آن ، نداشتن " حرف تعريف"
( "article") و جنس نامهااست. در تازي الف و لام "ال" گفتار را يك
سيلاب يا يك بخش به ازاي هر نام، دراز ميكند. جنس هر نام را هم
بايستي دانست، تابه تازي سخن درست توان گفت..براي نمونه ، در
زبان آلماني سه حرف تعريف براي نامهاي مردانه، زنانه و خنثي و در
زبان فرانسه دو حرف تعريف براي نامهاي مردانه و زنانه هست كه هر
نام را بايستي با جنس آن ياد بگيريم.
دو ديگر اينكه براي پيوند دو نام يا نام و صفت تنها از آواي "اِ" (e) سود ميبريم.
در انگليسي of، در فرانسه de " دُ" و در تازي "اَل" را بايستي بكار برد
مانند: بختِ بلند، دستِ سرنوشت، جامِ مِي، شهرِ تهران و ...
در برخي جا ها براي پيوند نام و صفت به آن آوايِ "اِ" هم نياز نيست.
مانند: بزرگ مرد، خندان لب ..
سه ديگر اينكه در پارسي گلودَرد و خستگي زبان نداريم!
زيرا از بزبان آوردن "ع" ،"ح"، "ط" ، "ض" ، "ص" ، "ظ" ، رهائي مييابيم.
چهارم اينكه همزه نداريم تا در ميان سخن و واژه وادار به ايست بشويم.
مانند: ماًمون از خلفائي بود كه متاًسّفانه تاًمّل و تاًنّي ميكرد!
در اين نمونه بايستي پنج بار براي همزه ايست ميكرديم.
5- اينكه ما يك نوع جمع نامها بيشتر نداريم و در تازي جمع دوتايي و جمع چندتايي است.
6- آنكه دستور جمع نامها در زبان پارسي ساده است و با "ان" و "ها" جمع
بسته ميشود و در تازي با فراگرفتن هر واژه بايستي انواع جمع هاي آنرا هم ياد گرفت.
مانند: قُرباء، اقارب، مقرّبان،...كه همه بمعني نزديكان هستند.
يا نمونه هاي زير كه همه بر وزن فاعل هستند و جمعشان بايستي از
يك دستور پيروي كند، امّا هركدام بروشي جمع بسته ميشوند.
ناصر، انصار
عالمِ، عُلماء
عامل، عَمَلِه
يا جمع هاي خنده داري مانند:
افاغنه،ارامنه، اكراد،الوار!، شواهين (جمع شاهين كه از پارسي گرفته شده)، طوالش، اتراك،..
7- اينكه تازي چون "پ"، "چ"، "ژ"، "گ" ندارد و از گفتن بسياري از نامهاي روا در جهان ناتوان است:
چند نمونه براي لبخند:
چين = صين
ژاپن = اليابان
پِپسي كولا = بيبسي كولا
پلاتون = افلاطون !
هيپُكرات = بُقراط
سِزار = قِيصَر
دِژپُل = دزفول
گُندي شاپوُر = جندي شابور = نيشابور
تپورستان = طبرستان
آذرپادگان = آذربايجان
كُنستانتينوپول = قسطنطنيّه !
اسپهان يا سپاهان = اصفهان
فرنگي = افرنجي
اسلاو = صُقلاب !
8- آنكه ، زبان تازي پذيراي پسوند و پيشوند يا با تركيب دو واژه نيست،
(زبان تازي در اوزان خود گرفتار و منجمد است )
اما در فارسي با يك ريشه كارريشه هاي ديگري ميتوان ساخت كه
تازي براي هر كدام آنها يك مصدر جداگانه بايستي بكار ببرد.
مانند:
آوردن
برآوردن
بازآوردن
درآوردن
همآوردن
فرآوردن
..
هركدام از واژه هاي زير هم كه با واژه "دانش" كه خود از ريشه "دان"
است، با پسوند و پيشوند يا با تركيب دو واژه درست شده:
دانشمند، بيدانش ، دانشي، دانشور، دانش آموز، دانشجو ، دانشپژوه ، دانشگاه
واپسين آنكه ما خوشبختانه مانند تازيان اوزان گوناگون نداريم و بدون شكستن ريشه ،
اسم فاعل و مفعول و .. را ميسازيم كه يادگيري زبان فارسي را آسان ميكند.
مانند ريشه "پوي":
پوينده و پوييده
و ديگر با واژه هايي چون :
عالم،معلوم، عليم، علّامه !، تعليم،تعلم، معلم، تعاليم، استعلام، علوم، متعلم ،علماء، اعلم،....
سروكار نداريم، كه زبان اموز بدبخت را ،كه شايد ميخواهد ديداري
توريستي از مصر داشته باشد، به مرز نوميدي ميكشاند.
آگر زبان كامل اين زبان تازيست كه بايد بروز زبانهاي "ناقص" ديگر گريست.
اما اگر بخواهيم پيچيدگي هاي دستوري و شمار استثنا ها و دشواريهاي و
سختگيري هاي بيهوده ، بهمراه واژه هاي ناهمگون، گلو و گوشخراش
و اوزان بيشمار و گيج كننده، را نشانه كامل بودن يك زبان بدانيم ، پس براستي عربي حتي بالاتر از چيني، كاملترين زبان است!
زبان زيبا، زبان كامل، زبانيست آسان براي آموختن، آسان براي ادا كردن، زباني ساده و آهنگين است.
اگر ميبينيم كه آموختن زبان پارسي براي بيگانگان اندكي دشوار است،
تنها به انگيزه داشتن واژه هاي ناهنجار تازي، الفباي پيچيده تازي،
نبودن حروف همتاي آوا ها در الفبا ( زير و زِبَر و .. e,a,o,u,..) و كوتاه سخن،
آلودگي اين زبان بيمار به ويروس تازيست.
