گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم ...
بی تو آهنگ محبت در فضای خانه من مرده آری
نازٍ دلبر
قاب عکس پرغباری پیش چشمم از تو دارم یادگاری
نازٍ دلبر
ای دو چشمت آسمان آرزوهای محالم
پرنگیرم تا غم تو می زند سنگی به بالم
ای گشوه بی خبر همچون پرستو بال و پر
تا نا کجا کرده سفر آخر کجایی ؟
بهترین تصویر عمرم عکس ناز نازنینی
از نخستین دیدن توست
خوشترین آهنگ عمرم یادگار دلنشین
اولین خندیدن توست ...
mersin nar vafsiz yolar vafasoz
از روزگاري که در حال گذر است انتطار وفا نداشته باش
تمام فصول بي وفا و تمام جاده ها بي وفا هستند
bir oomood baklama sevda dan ashk dan
seviyoroom dian dilar vafasiz
به معشوقه و به عشق اميدوار نباش
زبان هايي که ميگويند دوستت دارم دروغ مي گويند
goon yenir gonooldan solar chichaklar
yalana gariship bootoon yarchaklar
وقتي که خورشيد غروب مي کند غنچه ها پژمرده مي شوند
تمام دروغ ها درون حقيقت گم شده اند
sevanlar goodani boshloona baklar
yoljoolar vafasiz yolar vafasiz
منتظران عشق بيهوده انتظار ميکشند
همه مسافر ها و تمام جاده ها بي وفا هستند
bir doonya dooshoonki vafadan yoksoon
omroomi verdim doslar vafasiz
به اندازه دنيا بدان وفا وجود ندارد
همه عمرم را دادم تمام دوستان بي وفا شدند
bir hayat dooshoonki sevgidan yoksoon
janimi verdim janlar vafasiz
به اندازه همه عمر بدان دوست وجود ندارد
تمام جانم را دادم همه جانان بي وفا شدند
goon yenir gonooldan solar chichaklar
yalana gariship bootoon yarchaklar
وقتي که خورشيد غروب مي کند غنچه ها پژمرده مي شوند
تمام دروغ ها درون حقيقت گم شده اند
sevanlar goodani boshloona baklar
yoljoolar vafasiz yolar vafasiz
منتظران عشق بيهوده انتظار ميکشند
همه مسافر ها و تمام جاده ها بي وفا هستند
که زینهار به کشی و ناز بر سر خاک
مرو که همچو تو در زیر خاک بسیارند
به خواب و لذت و شهوت گذاشتند حیات
کنون که زیر زمین خفتهاند بیدارند
که التفات کند عذر کاین زمان گویند
کجا به خوشه رسد تخم کاین زمان کارند
هزار جان گرامی فدای اهل نظر
که مال منصب دنیا به هیچ نشمارند
طمع مدار ز دنیا سر هوا و هوس
که پر شود مگرش خاک بر سر انبارند
دیوانه هیچ نداشت و گریست (گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید)
اما هیچکس ندانست که قیمت عشق اشک است و قیمت اشک عشق ...
بیا که لذت یک شعر ناب میخواهم
من از سیاهی شبهای شوم بیزارم
و در "نهایت شب" آفتاب میخواهم...
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است
انتظار چیز بدی است.
انتظار بار سهمگینی از طعنه بهار به زمستان است.
انتظار چیز نا مفهومی برای من است.
تلفن به صدا در آمد.
خبرم دادند که مسافری دارم, می آید.
از شهری که مردمان آن می دانند شعر چیست.
ولی باور نکن چون هیچ کس به من خسته سری نمی زند!
می گویند وقت آمدنت برایم عطر بابونه می آوری.
من تمام داراییم خلاصه شده در
چند سیم سه تارم که با ضربه زدن به آن مقداری از
آن را به باد هدیه می دهم.
ما که چیزی نداریم
در قبال عطر بابونه همین هم فدای تو...
ديگر تمام شد
تو هی حالا بخند
هی بلند بلند
خنده اگر در چشم هايت نبود كه عاشقت نمی شدم
از من انتقام كدام گناه نابخشوده را مي گيری؟
كه قلبم را خوراك كركسان كرده ای
كر! كسان
تنها تو بودی كه
ديدی
شنيدی
مرا
يادم رفت بگويم
چشم هايت را چه قدر دوست دارم..
آغوش تو
نازبالش هزار رویای ندیده ی من
و دست هایم پر از وسوسه ی داشتن ات
من به نگاه بی تکلفت معتادم عشق من
آغاز نگاه تو
حادثه ی از دست رفتن من بود
و شروع بودن ات ....
هنوز سر گشتگی اما
حوالی چشم تو
ناب ترین ترانه ی عاشقانه است
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت ایی یی یی .. مامان تو فقط یك چشم داره
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..
كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو بخندونی و خوشحال كنی چرا نمیمیری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداسته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو
دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی
اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار
دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی .
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از
دست دادی
به عنوان یك مادر نمیتونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین مال خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت.
بيستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک ،
خنده می زد " شيرين" ،
تيشه می زد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بيدردی "شيرين" فرياد .
کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسی ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيرينی اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين ،بی نهايت زيباست :
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :
جان چراغان کنی از عشق کسی
به اميدش ببری رنج بسی .
تب و تابی بودت هر نفسی .
به وصالی برسی يا نرسی!
سينه بی عشق مباد!!
مي داني نيم كاسه اي مي شود براي جرعه اي آب؟
مي داني گودي دستانت جايي مي شود براي پناه گرفتن دستهاي تنهاي من؟
اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاري, مي داني چه پرشكوه مي شود؟
مي داني بستر آرامش مي شود براي سر خسته و دردمند من؟
مي داني مخمل نوازش مي شود پر از خنكاي مهر
اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاري,
چه مي شود اگر كف دستهايت را كنار هم بگذاري....
من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام
از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام
روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک
از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام...
خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام
ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را!
به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام
باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من
دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام...
نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
وقتی که تو، لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
وقتی که تو چشمانت
آن جام لبالب از نوشدارو را
سوی این تشنه جان سوخته، می گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می گذرد

در غم آباد فلك رخنهء آزادي نيست
چشم تا كار كند حلقهء دام است اينجا
اينم يه بيت از فرخي يزدي:
منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم
آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم
ديگر تمام شد
تو هی حالا بخند
هی بلند بلند
خنده اگر در چشم هايت نبود كه عاشقت نمی شدم
از من انتقام كدام گناه نابخشوده را مي گيری؟
كه قلبم را خوراك كركسان كرده ای
كر! كسان
تنها تو بودی كه
تنها تو بودی كه
ديدی
شنيدی
مرا
يادم رفت بگويم
چشم هايت را چه قدر دوست دارم
حافظ خدای من كه نبود
حافظ تو باشد .
کسی که محتاج عشق است دردنیای تنهایی با محرومیت می سوزد وجزخدا کسی نمی تواند
انیس شبهای تار او باشد وجز ستارگان اشکهای او را پاک نخواهد کرد وجز کوههای بلند
رازو نیاز او را نخواهد شنیدو جز مرغ سحر ناله صبحگاه او را حس نخواهد کرد.
عشق است که روح مرا به تموج وا می داردوقلب مرا به جوش می آورد.استعدادهای نهفته
مراظاهر می کند ومرا از خودخواهی وخود بینی می راند.دنیای دیگری حس می کنم ودر
عالم وجود محو می شوم.
احساس لطیف،قلبی حساس ودیده ای زیبا بین پیدا می کنم.لرزش یک برگ ، نور یک ستاره
دور،موریانه کوچک،نسیم ملایم سحر،موج دریا و غروب آفتاب،همه روح مرا می ربایند
وازاین عالم مرابه دنیای دیگری می برند.اینها همه و همه از تجلیات عشق است.
آخر ای دوست , نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید ؟
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد ؟
چشم من روشن و روی تو سپید
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید ؟
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی ديد .
تو چه هستي؟
اين همه که مرا آزار مي دهي برايت کافي نيست؟
اين سنگدلي ست....تو چه هستي؟
تو چه هستي بانوي من؟......
چطور اشک هاي من برايت اينقدر بي ارزش هستند
وليکن چرا من راضي به اذيٌت تو نيستم عزيزم؟
تمام وجودم متعلٌق به توست...
يعني چرا ....
من به ستم کشيدن در دست هاي تو رضايت ميدهم ؟
اي واي اگر مفهوم *عشق* اين باشد............
اگر گناه من دوست داشتن توست
هرگز توبه نخواهم کرد.....
اگر قسمت من باشد که با عذاب تو زندگي کنم
زندگي خواهم کرد.....
فکر نمي کني سنگدلي ست؟
سنگدلي ست که مرا در عشقت فريب ميدهي
سنگدلي ست تمام دوست داشتن
و سال هاي زندگي وعشقم به سرعت از بين بروند
.....و بازيچه اي براي راحتي تو باشند
تمام محبٌت و جايي که در قلبم داشتي
تمام آرزوهايم به سرعت نابود شدند .......
وليکن چرا من راضي به اذيٌت تو نيستم؟
چرا تمام وجودم متعلٌق به توست؟
تو چه هستي؟
تو چه هستي عزيزم......
چشمان من مانده به در
قلبم گواهی میدهد
که او نمی آید دگر
<<< ای دل کجا رفته ؟ چرا رفته ؟ زمن راز خود نهفته ؟ >>>>
آهای دردونه آی عاشق کش بی دین و ایمون
چه بد تا می کنی با این تازه مسلمون
تو آهوی ختن سرو چمن بالا بلایی
به زنجیرم بکش اما نشو از من گریزون