آدم ها می آیند
زندگی می کنند
می میرند
و می روند
اما
فاجعه ی زندگی تو
آن هنگام آغاز میشود
که آدمی می میرد
اما
نمی رود
می ماند
و نبودنش در بودن تو
چنان تهنشین می شود
که تو می میری در حالی که زنده ای
و او زنده می شود در حالی که مرده است + ...
+ نوشته شده در
2009/2/18ساعت 14:34  توسط نابخشوده
|
+ نوشته شده در
2009/2/17ساعت 21:55  توسط نابخشوده
|
عقل هم می خندد...
به این همه رویا...!
به این همه خیال شیرین که مرا سرگرم میکند!
+ نوشته شده در
2009/2/17ساعت 21:25  توسط نابخشوده
|
دو چیز بی انتهاست
حماقت انسانها و کهکشان
که در مورد دومی مطمئن نیستم !
+ نوشته شده در
2009/2/17ساعت 20:11  توسط نابخشوده
|
هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد
و از نو شروع کند ،
اما همه می توانند از همین حالا
شروع کنند وپایان تازه ای بسازند
+ نوشته شده در
2009/2/17ساعت 17:8  توسط نابخشوده
|
شب
سیاه است
شب است
و نم دارد
و برف می بارد ...
+ نوشته شده در
2009/2/3ساعت 22:32  توسط نابخشوده
|
امروز روز خوبی بود !بعد از چند روز کار شبانه روزی خلاص شدم !ظهر نهار ماکارونی خوردم !
عصری برف می بارید !
دو ساعت توی برفها قدم می زدمتو پلیرم آلبوم جدید داریوش و مسعود فردمنش داشتم صداشون توی برف قشنگتره البته !بعد از کلی پیاده روی توی برفرفتم استخر + سوناچه روز خوبی !
پی نوشت :
با یکی بد حرف زدم دیروز . فکر کنم ناراحت شد . معذرت می خوام !ولی سرم شلوغه عزیزم (!)وسط گیر و دار نمایشگاه وقت برا آمار نداشتم خوب
+ نوشته شده در
2009/2/3ساعت 22:19  توسط نابخشوده
|
خدا،انسان و عشق....
این است «امانتی» كه بر دوش آدم سنگینی می كند
و این است آن«پیمانی»
كه در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم،
و «خلافت» او را در كویر زمین تعهد كردیم
ما برای همین هبوط كردیم،
و این چنین است كه به سوی او باز می گردیم.
انسان بیش از زندگی است
آنجا كه هستی پایان می یابد
او،ادامه می یابد....
+ نوشته شده در
2009/2/1ساعت 15:53  توسط نابخشوده
|
فاصله گرفتن از آدمهایی که دوستشان داریم
بی فایده است !
زمان به ما نشان خواهد داد که
جانشینی برای آنها نیست . . .
+ نوشته شده در
2009/2/1ساعت 15:35  توسط نابخشوده
|
عجب از آن دل خونی که "تو" را دار کشید!
دار، ماتم زده از پستی ایام، گریست!
+ نوشته شده در
2009/1/27ساعت 21:36  توسط نابخشوده
|
هر کسی دوتاست
و خدا یکی بود
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور
اما کسی نداشت
و خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود
و عدم گوش نداشت
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم
و حرفهایی است برای نگفتن
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت
درونش از آنها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن ، نتوانستن بود
با نبودن نتوان بودن
و خدا تنها بود
هر کسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت...
+ نوشته شده در
2009/1/25ساعت 19:17  توسط نابخشوده
|