تبليغاتX
نابخشوده

نابخشوده

حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند

بزودی میام ! درگیر عروسی و اینا بودیم یه مدت ...........
+ نوشته شده در  2008/7/15ساعت 17:47  توسط نابخشوده  | 

آب ....

رفته بودم سر حوض،

تا ببینم عکس تنهایی خود را در آب ،

آب در حوض نبود!

ماهیان میگفتند:((هیچ تقصیر درختان نیست.))

تو اگر در تپش باغ ،

خدا را دیدی ،

همتی کن و بگو

(( ماهی ها ، حوضشان بی آب است.))

+ نوشته شده در  2008/6/30ساعت 23:12  توسط نابخشوده  | 

پرنده

براي كشتن پرنده
يك قيچي به اندازه ي پهناي پرهايش
نه اينكه در قلبش فرو كني آن را
يا كه گلويش را بشكافي
.
.
.
پرهايش را بزن
.
.
خاطره ي پرواز كاري خواهد كرد
كه به اعماق پرتاب كند خود را......
+ نوشته شده در  2008/6/29ساعت 20:59  توسط نابخشوده  | 

نفرت ...

پس بايد مي رفت و رفت .
وقتي كه قصه گوي شاهنامه رفت ،
هنگامي كه ني مولانا بر روي طاقچه ي خانقاه ، جا ماند
هنگامي كه حافظ مست كرد و
سعدي غرق در حكمت شد ،
بايد مي رفت و رفت
در شب سه و هفت آن ،
در سالگرد و دهه و قرن آن ،
از نفرت مي گوييم
كه ارمغان روزگار است به طبيعت
از خشكي روح كه در زير نور گرم سرنوشت ماسيد .از حقايق بايد نوشت ...
+ نوشته شده در  2008/6/29ساعت 4:25  توسط نابخشوده  | 

درد ...

کسی درد خندیدنم را نفهمید ...

+ نوشته شده در  2008/6/29ساعت 4:19  توسط نابخشوده  | 

سعدی ...

....
که زینهار به کشی و ناز بر سر خاک
مرو که همچو تو در زیر خاک بسیارند

به خواب و لذت و شهوت گذاشتند حیات
کنون که زیر زمین خفته‌اند بیدارند

که التفات کند عذر کاین زمان گویند
کجا به خوشه رسد تخم کاین زمان کارند

هزار جان گرامی فدای اهل نظر
که مال منصب دنیا به هیچ نشمارند

طمع مدار ز دنیا سر هوا و هوس
که پر شود مگرش خاک بر سر انبارند
+ نوشته شده در  2008/6/25ساعت 15:58  توسط نابخشوده  | 

قلب ...

قلبم زیاد استاندارد نیست ...
رنج سالها فرسوده اش کرده ...
لطفا فشار زیادی نیاورید ...

شاید بد بودن حالم و سردردم
دلیلش همین قلب باشد ...
+ نوشته شده در  2008/6/25ساعت 15:26  توسط نابخشوده  | 

انتقام ...

باید قبل از سرد شدن کینه ها انتقام گرفت
کینه های سرد شده فقط عذاب می دهند
اما کینه های داغ شجاعت آدم را بیشتر می کنند ...
+ نوشته شده در  2008/6/25ساعت 15:19  توسط نابخشوده  | 

مادر ...



کارت پستال روز مادر
+ نوشته شده در  2008/6/23ساعت 21:0  توسط نابخشوده  | 

روزگار ...


يک مشت آرزو و مقداري خنده براي روزگارم کافيست ...

+ نوشته شده در  2008/6/21ساعت 15:55  توسط نابخشوده  | 

ببین !

می نویسم برای روزهایی که می آیند
می نویسم برای روزهایی که نمی آیند
می نویسم برای بی تو بودن ها
می نویسم برای با تو بودن ها
نمی نویسم که به یاد داشته باشم
می نویسم که فراموش کنم
می نویسم برای تنهایی از دست رفته ام
می نویسم برای تو یی که آمده ای
تویی که تنهاییم را دزدیدی
می نویسم برای تو
تویی که از قدیمها
در نوشته هایم بودی
تویی که دیرترها می آیی
اینجا
را می خوانی و میروی


پ.ن : دلم می خواهد لحظه ای که اینجا را
می خوانی و میدانی که اینجا منم
قیافه ات را ببینم !

+ نوشته شده در  2008/6/21ساعت 15:28  توسط نابخشوده  | 

تو !

تو عزیزی مثلِ، گریه

بی تو خاکستر نشینم ...

توی لحظه های تکراره هر نفس , بی تو شکستم
+ نوشته شده در  2008/6/21ساعت 14:54  توسط نابخشوده  |