تبليغاتX
نابخشوده

نابخشوده

حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند

 

هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟
زان که بر این پرده ی تاریک این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
و آنچه می بینم نمی خواهم
!


 

+ نوشته شده در  2008/5/12ساعت 1:35  توسط نابخشوده  | 

...دلم برای غزلهای چشم تو تنگ است
 بیا که لذت یک شعر ناب میخواهم

من از سیاهی شبهای شوم بیزارم
 و در "نهایت شب" آفتاب میخواهم...
+ نوشته شده در  2008/5/9ساعت 21:18  توسط نابخشوده  | 

 

 

از بس که برکه با هر نسیم خرد به تردید افتاد

 ماه را

گم کرد

 

+ نوشته شده در  2008/4/29ساعت 1:39  توسط نابخشوده  | 

 

گفتم تو شيرين مني گفتا تو فرهادي مگر

 

گفتم خرابت مي شوم گفتا تو آبادي مگر


گفتم ندادي دل به من گفتا تو جان دادي مگر


گفتم ز کوهت مي روم گفتا تو آزادي مگر


گفتم فراموشم مکن گفتا تو در يادي مگر


گفتم که بر بادم مده گفتا نه بر بادي مگر

 

 

+ نوشته شده در  2008/4/28ساعت 5:8  توسط نابخشوده  | 

 

هرگاه که دلت میخواهد چراغ را خاموش کن

تاریکی ات را خواهم شناخت

و آن را دوست خواهم داشت...

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/4/23ساعت 15:51  توسط نابخشوده  | 

 

 

 

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر دشت های استغنا
اسیر پنجه ی تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمه ی عاشقان آزادی
فغان و ناله ی شب گیر می شود گاهی
نگاه مردم بی گانه در دل غربت
چشم خسته ی من تیر میشود گاهی

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمیرسد فریــاد
كلام حق دم شمشیر می شود گاهی

بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می كشد چه خون و چه خاك
محبت است كه زنجیر می شود گاهی

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمیرسد فـریـــــاد
كلام حق دم شمشیر می شود گاهی

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می كشد چه خون و چه خاك
محبت است كه زنجیر می شود گاهی


 

+ نوشته شده در  2008/4/22ساعت 0:53  توسط نابخشوده  |