تبليغاتX
نابخشوده

نابخشوده

حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند

خدایا

خدايا

 

من در كلبه فقيرانه خود چيزي را دارم

 

كه تو در عرش كبريايي خود نداري!

 

من چون تويي دارم

 

و

 

 تو چون خود نداري

 

                         ...                      

                                         

                                          "امام زین‌العابدين(ع)"

 

+ نوشته شده در  2007/9/20ساعت 21:34  توسط نابخشوده  | 

جبران خلیل جبران

پروردگارا!

به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.

دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم.

بینش ده

تا تفاوت این دو را بدانم.

مرا فهم ده

تا متوقّع نباشم که دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند...

+ نوشته شده در  2007/9/20ساعت 21:28  توسط نابخشوده  | 

DOT End

و اينک
باز همان جاده ست و باز همان راه بی سرانجام
اما انگار در سرابی دور ، سايه ای نقطه وار ، سبزی راه را خاکستری کرده
باور نداشتيمش
پرسيدمت باورش کنيم
گفتی بسپاريمش به دست باد
کاش همان روز باورش کرده بوديم
کاش زير رگبار آن انتظار نفس گير ، نشکسته بوديم
کاش دل به دريا زده بوديم و نقطه را باور کرده بوديم

و اينک تنها
از آن جادهء بی سرانجام
انتظاری سخت فرساينده به جای مانده
و ديگر هيچ
و هنوز نقطه هايی سرگردان
ميان کثرت و وحدت !

+ نوشته شده در  2007/9/14ساعت 5:19  توسط نابخشوده  | 

DOT 3

که اگر تنها بود
سال هايمان اين چنين مبهم و اميدوار و منتظر نمی گذشت
نقطه ها سپردندمان به دست نگاه ها
اما تعابيرمان متفاوت بود انگار
و نقطه ها رهايمان کردند در راهی که بی سرانجام بود

در جاده ای مه آلود ،

 با رگه های نور ،

با سبز ملايم چشم نواز ،

 با نسيمی که بوی تو را داشت و

 موسيقی دل های بی تابمان را


و گمراهمان کرد تا بی سرانجامی
کاش نقطه را باور کرده بوديم.....

+ نوشته شده در  2007/9/13ساعت 0:9  توسط نابخشوده  | 

DOT 2

نقطه های پياپی یعنی که اميدی هست
گريزگاهی
معبری
مفری
ناگفته هايی ...
و همين اميد بود که گمراهمان کرد
که سپردمان به دستِ وهم ابر و رويای باران و سبکی برف ...

+ نوشته شده در  2007/9/11ساعت 16:41  توسط نابخشوده  | 

DOT 1


از ياد برده بوديم ، اما
آن نقطه
سرانجام روزی می آمد
همان نقطه که می خواستيم پايانمان نباشد
همان که پيوسته از مفهوم قاطعش می گريختيم
اما سر انجام روزی می آمد و ما را از آمدنش گريزی نبود
اشتباه از ما بود که وحدتش را به زور ستانديم و با کثرتش خود را به رويا سپرديم ....

+ نوشته شده در  2007/9/8ساعت 23:35  توسط نابخشوده  | 

زندگی

[+] زندگی مثل یک چرخ است که بعضی از جاهایش سیمهایش زده بیرون و همینطور که میچرخد تن آدم را خراش میدهد...

 

[+] برای هر مردی بالاخره یک لحظه هایی پیش می آید که احساس میکند اشک توی چشمش جمع شده ....

 

+ نوشته شده در  2007/9/1ساعت 23:42  توسط نابخشوده  | 

دردسر

روزی که متولد شدم فکر نمی کردم

 یک تولد این همه دردسر داشته باشد !

+ نوشته شده در  2007/8/30ساعت 17:25  توسط نابخشوده  | 

کلاغ ها...

قصه گوی پیر
تو فریب قصه های کهنه ات را خوردی
و ما هم
سالهاست
که تمام کلاغها
به خانه رسیده اند!
+ نوشته شده در  2007/8/27ساعت 20:52  توسط نابخشوده  | 

خنده..

دردمند بودن
و از تمام آدمهای دنیا
جدا
روی قله ای که در ته یک چاه است
فریاد کشیدن
و خنده مردم
که نمیدانی پایین قله اند
یا سر چاه...

+ نوشته شده در  2007/8/24ساعت 21:42  توسط نابخشوده  | 

Oblivion...eNd

من نابينائی آدميان را ديده ام
و توفيدن گردباد را بر عرصه پيکار،
من آسمان را ديده ام
و آدميان را سرگردان به مهی دود گونه فرو پوشيده،
مرا به ايمان ٫ ايمان نيست.
اگر اندوهگينت می کند بگو اندوهگينم.
حقيقت را بگو، نه لابه کن نه ستايش.

توان تحملت ار هست شکوه مکن.
به پرسش اگر پاسخ می گوئی پاسخی درخور بگوی.
در برابر رگبار گلوله اگر می ايستی مردانه بايست
که پيام ايمان و وفا به جز اين نيست!

+ نوشته شده در  2007/8/24ساعت 0:6  توسط نابخشوده  |