حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند
تشنه نیستم!
می خواهم تنها بمانم.
در اتاق را آهسته ببندید شب پیش خواب باران و پاییزی نیامده دیدم.
انگار تعبیر تمام رفتنها بازگشت به زاد روز شقایق هاست....
انتظار چیز بدی است.
انتظار بار سهمگینی از طعنه بهار به زمستان است.
انتظار چیز نا مفهومی برای من است.
تلفن به صدا در آمد.
خبرم دادند که مسافری دارم, می آید.
از شهری که مردمان آن می دانند شعر چیست.
ولی باور نکن چون هیچ کس به من خسته سری نمی زند!
می گویند وقت آمدنت برایم عطر بابونه می آوری.
من تمام داراییم خلاصه شده در
چند سیم سه تارم که با ضربه زدن به آن مقداری از
آن را به باد هدیه می دهم.
ما که چیزی نداریم
در قبال عطر بابونه همین هم فدای تو...
آنگاه كه حريم ها شكسته شد،
شيطان بود كه دست تحسين بر پشتم زد
و ملائک چه آشفته نگاهم می کردند.
اي واي بر من كه چه ارزان فروختم امانت دل را به عشوهاي ...
ديگر تمام شد
تو هی حالا بخند
هی بلند بلند
خنده اگر در چشم هايت نبود كه عاشقت نمی شدم
از من انتقام كدام گناه نابخشوده را مي گيری؟
كه قلبم را خوراك كركسان كرده ای
كر! كسان
تنها تو بودی كه
ديدی
شنيدی
مرا
يادم رفت بگويم
چشم هايت را چه قدر دوست دارم..
آغوش تو
نازبالش هزار رویای ندیده ی من
و دست هایم پر از وسوسه ی داشتن ات
من به نگاه بی تکلفت معتادم عشق من
آغاز نگاه تو
حادثه ی از دست رفتن من بود
و شروع بودن ات ....
هنوز سر گشتگی اما
حوالی چشم تو
ناب ترین ترانه ی عاشقانه است
بي بي!
اين سربازان، خاجند. آس پيك هم نشدند
بيايند بالاي ورقها بمانند لااقل!
حكم از همان اول ” دل “ بود.
ـ بازي كن!
فکر میکنم چیزی از اخلاق رتیلها
در دستهای مردها هم هست
اینکه فقط همان چند لحظه کوتاهی که
یک پروانه دارند شادمان به نظر میرسند...
پریشب یعنی دیشب دیروز مرگ باز آمده بود
پیله کرده بود دو تایی برویم خیابان گردی
میرود توی کوچه نصفه شب آدمهایی را که
آمده اند آشغال بگذارند دم در میترساند
سرگرمی خیلی محملی است.
نرفتم باهایش...
گيرم که اينجا آخر سفر، آخر ترانه
گيرم که امروز هم سياه،
دست هاي من هم کبود جستجوي تو،
گيرم دلم تنگ و سرم پر از صداي ساز تو ...
هرچند دنياي پربهانه اي داريم،
هرچند سياه مي خوانيم و سياه مي خنديم،
من اما حاضرم سه نقطه بگذارم اول اين دنيا،
باز از گوش ماهي و مدادرنگي شروع کنم
عموی من هم فوت شد خدا رحمتش کنه آدمه خوبی بود ...
با تو گفته بودند...
بايد از چشم شور دوري كرد.
و تو دور شدي از پيش من و نگاه من.
دور شدي.
بي آنكه بداني چشمان من از اشك شور است...
خالی بودن را می فهمم ...
بی خواهش و بی آرزو بودن را نيز ...
نخواستن را هم ...
اما آرامش هنوز برايم غريبه است .
انگار جايی هنوز چيزی برای از دست دادن هست ...
يا به دست آوردن ...
هنوز چند قدم فاصله دارم ...
با چه ؟
تو می دانی ؟
ذهنم ابري ست.
دلم مي خواهد واژه ها ببارند بر سرم
تا كه من خيس شوم دوباره از باراني كه نيست.
هوا شرجي و دم كرده ست و
من تو را به ياد مي آورم كه مي گفتي...
ما همه سرما خورده يك زمستانيم!