هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه كار نميكنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمييابد و روي سطح كاغذ نميريزد.) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخابكردند. تحقيقات بيشاز يك دهه طولكشيد، 12ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحيكردند كه در محيط بدون جاذبه مينوشت، زير آب كار ميكرد، روي هر سطحي حتي كريستال مينوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه سانتيگراد كار ميكرد.
اما روسها راهحل سادهتري داشتند: آنها از مداد استفاده كردند!
+ نوشته شده در
2007/3/20ساعت 2:58  توسط نابخشوده
|
ديروز شيطان را ديدم !
در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد . و در ازايش چيزي ميداد.
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند . و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند . و بعضي آزادگيشان را.
و من ديدم که شيطان ميخنديد.
+ نوشته شده در
2007/3/17ساعت 17:41  توسط نابخشوده
|
کاش می دیدم چیست!
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
وقتی که تو، لبخند نگاهت را
می تابانی
بال مژگان بلندت را
می خوابانی
وقتی که تو چشمانت
آن جام لبالب از نوشدارو را
سوی این تشنه جان سوخته، می گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می گذرد

+ نوشته شده در
2007/3/12ساعت 0:1  توسط نابخشوده
|
بعد از یه عمر غربت و تنهایی و دلتنگی بهت میگم :
" هر وقت دلت تنگ شد و نفهمیدی تنگ کیه
فقط دنبال اونی باش که اگر آوردیش ،
تو جای خالی قلبت نشوندیش ،
به این راحتیها بلند نشه بره
برات موندنی باشه
بذار کسی یا چیزی باشه که بتونی روش حساب کنی "
...
غریب باشید ، تنها و پاک
+ نوشته شده در
2007/3/10ساعت 18:22  توسط نابخشوده
|
ته ته اون جاده باروني يه ديوار هست ، يه ديوار پر از پيچك سبز و قهوه اي
يه ديوار بلند به اندازه همه عشقي كه ميشه بي توقع بخشيد.
يك نفس عميق اون طرف تر از شب بوهاي كنار ديوار، يه صندلي چوبي ميبيني ساكت تر از همه انتظارها .
تو تنهايي آرومش كه شريك بشي گلبرگ هاي پر پر شده اميد رو پيدا ميكني
چشمهات رو كه به انتهاي دلتنگي بدوزي صداي ني شكسته چوپان رو ميشنوي ....
جوري كه باد هم نشنوه از خودت ميپرسي چرا چوپان ؟ پس كجاست اون همه طراوت بهار ؟
پات رو ميذاري رو شب بوها تا تنهاييت هم تنها بمونه ....
+ نوشته شده در
2007/3/8ساعت 10:16  توسط نابخشوده
|
به نظر شما چرا جوجه از جاده عبور کرد؟
نظر چند تن از مشاهیر رو در این زمینه بشنوید و بعد نظر خودتون رو اعلام کنید!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/3/6ساعت 18:36  توسط نابخشوده
|
غول چراغ جادو به احمدي نژاد ميگه بزرگترين آرزوت چيه؟
احمدي نژاد ميگه:ميخوام خدا رو ببينم
غول چراغ جادو ميگه خدا رو كه نميشه ببيني .يه آرزويه ديگه بكن..
ميگه : دوست دارم يه روز برم داخل خيابون و يه دختري بياد بهم بگه تو چقدر خوشگلي !!!!!!!!!
غوله ميگه : كوچيكتم قربونت برم بيا بريم همون خدا را نشونت بدم ! ؟؟!
+ نوشته شده در
2007/3/3ساعت 21:44  توسط نابخشوده
|
در غم آباد فلك رخنهء آزادي نيست
چشم تا كار كند حلقهء دام است اينجا
اينم يه بيت از فرخي يزدي:
منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم
آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم
+ نوشته شده در
2007/3/3ساعت 21:31  توسط نابخشوده
|
میگم این امکان جدید بلاگفا هم خیلی خوبه ! کار ما رو راحت کرد . حالا پست های صفحه اول رو کم میکنم و 6 تا پست آخرم همیشه اون بالا هست !
+ نوشته شده در
2007/3/3ساعت 17:25  توسط نابخشوده
|
داشتم تو اینترنت می گشتم این قالب رو دیدم . خیلی خوشم اومد . گفتم فعلا از این استفاده کنم تا بعد که قالب خودم حاضر بشه !
+ نوشته شده در
2007/3/3ساعت 17:23  توسط نابخشوده
|
سلام .
اینبار حوصله نوشتن ندارم . آخه قالب وبلاگم قاطی کرده ! . تمامه اینترنت رو زیر رو کردم یه قالب خوب پیدا نشد . اگر هم بود با Firefox کار نمی کرد . واسه همین تصمیم گرفتم خودم یه قالب جدید بسازم و احتمالن تا یه چند روزی نتونم به شما دوستان سر بزنم . ولی اگه بروز شدین خبرم کنین حتمن میام .
+ نوشته شده در
2007/3/2ساعت 15:34  توسط نابخشوده
ديگر تمام شد
تو هی حالا بخند
هی بلند بلند
خنده اگر در چشم هايت نبود كه عاشقت نمی شدم
از من انتقام كدام گناه نابخشوده را مي گيری؟
كه قلبم را خوراك كركسان كرده ای
كر! كسان
تنها تو بودی كه
تنها تو بودی كه
ديدی
شنيدی
مرا
يادم رفت بگويم
چشم هايت را چه قدر دوست دارم
حافظ خدای من كه نبود
حافظ تو باشد .
+ نوشته شده در
2007/2/26ساعت 22:20  توسط نابخشوده
|
من نابخشوده هستم
نه چیزی برای باختن دارم و نه چیزی برای بردن
فقط زندگی است آن هم آرام . آرام
حتی درپی کشف جهان هم نیستم همین بس که در کشف خودم هم مانده ام
خودم را تنها به عنوان موجودی دو پا قبول دارم
من هم یک انسان هستم مانند خودتان
حرف میزنم . راه میروم . گریه میکنم . میخندم . ....
تنها نیم نگاهی به درون خود کردم و خود را در میان انبوهی از آدمیان کوچک یافتم
لطفا نعمت زنده بودن را از من نگیرید
بگذارید من هم نفس بکشم
نترسید هوا برای شما کم نمی آید
چون من آرام نفس میکشم . آرام .....

+ نوشته شده در
2007/2/23ساعت 5:57  توسط نابخشوده
|