تبليغاتX
نابخشوده

نابخشوده

حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند

 

زندگی رابا چشمان سیاهم سیاه میبینم


سیاه و ساده


همانند گیسوهایم


همانند لباسی که هر روز به تن میکنم


قلبم توده ای از سیاهی هاست


مغزم پر است از افکار سیاه


در کلامم سیاهی موج میزند


در وجودم حیوانی درنده پنهان است


با سیاهی های زندگی سیرش میکنم


هرگز گرسنه نمی ماند


تاریکی های درونم را نیز با سیاهی ها سیر اب میکنم


اما تنفرم حتی با سیاهی نیز ارام نمیشود


تنفرم را اتش لازم است


اتشی به وسعت تمام رویاهای سیاهم


اتشی با شعله های افسونگر


اما اتش رویا ها و سیاهی هایم را خواهد درید


کدام یک را باید انتخاب کنم؟


راه من مشخص هست


میدانم در اتش خویش خواهم سوخت.

+ نوشته شده در  2007/1/14ساعت 20:42  توسط نابخشوده  | 

آخر ای دوست , نخواهی پرسید

 که دل از دوری رویت چه کشید ؟

 سوخت در آتش و خاکستر شد

 

 وعده های تو به دادش نرسید

 داغ ماتم شد و بر سینه نشست

 اشک حسرت شد و بر خاک چکید

 آن همه عهد فراموشت شد ؟

 چشم من روشن و روی تو سپید

 

جان به لب آمده در ظلمت غم

 کی به دادم رسی ای صبح امید ؟

 آخر این عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهی ديد .

+ نوشته شده در  2007/1/11ساعت 15:55  توسط نابخشوده  | 

 

هر که چون شمع بخندد به شب تار کسي 

سوزد و گريد و افروزد و نابود شود

 

+ نوشته شده در  2007/1/6ساعت 18:7  توسط نابخشوده  | 

 و من نابخشوده هستم

وقتي يك مرد غم داره يك كوه درد داره...

تو آنها را مي بيني كه چيزي براي جلب توجه دارند و من مردي را مي بينم كه در گوشه زندان آرميده است و آنها بر روي زمين مي خرامند... ولي جاي قدمهاي سنگين آن مرد بر روي زمين خالي است او درست در همين لحظه به خانواده اش مي انديشد...غيرت آن مرد به جوش آمده ولي...او در خودش می شكند و خرد می شود...

درست آندم كه وارد نت مي شوي در حالي كه به صندليت تكيه كرده اي و شايد فنجاني چاي برروي ميز..من سربازي را ميبينم... با تفنگي كه هما نند قالبي يخ دردست گرفته...اين سرباز به چه مي انديشد شايد او هم عشقي دارد كه در خيالش است شايد هم به خانواده گرفتارش يا آينده مبهمش شايد هم به تنهايي اش در اين شب تاريك... به هر حال سرما امان او را بريده است...

و آنگاه كه با ماشينهايتان به سرعت از خيابانها مي گذريد.. آيا هرگز لحظه اي توقف كرده ايد تا به چشمان قشنگ پسربچه اي فقير كه به ماشين شما خيره شده است نگاهي بيندازيد...اگر اينكار را كرده بوديد بي گمان مرواريدهاي تنهايي و بي كسي را در چشمان او مي يافتيد...مرواريدهايي كه شايد درهيچ كلكسيون طلا و جواهري نيست...راستي..دختر جوان آن مرد زنداني هم احساس تنهايي وبي كسي ميكند آوازي غمناك در سينه دارد كه هرشب آنرا براي خود زمزمه مي كند....

و شما آدمها دم از عشق مي زنيد و در كافي شاپها و رستورانها پيمانهايتان را مي بنديد و چه ماهرانه! عشق بازي مي كنيد و در آخر يكي كه از ديگري ماهرتر است به افسانه ها مي پيوندد...از ناله ها و شعرهاي ديگري آوازي غمناك بر مي خيزد و بين او.. يا عشقي ديگر.. نوسان مي كند...

You just stood there screaming
fearing no one was listening to you
they say the empty can rattles the most
the sound of your voice must soothe you

تنها آنجا ايستادي و فرياد زدي با ترس از اينكه شنيده نشوی  ميگويند قوطي خالي بيشترين صدا را مي دهد تنها صداي خودت بايد آرامت كند...

you still stood there screaming
no one caring about these words you tell
my friend before your voice is gone
one man's fun is another's hell
these times are sent to try men's souls
but something's wrong with all you see

هنوز آنجا ايستاده اي و فرياد مي زني هيچكس به آنچه مي گويي توجهي ندارد دوست من قبل از اينكه صدايت را از دست دهي...شادي يكي رنج ديگري است اين لحظات فرستاده شده اند براي آزمودن روح آدميان اما با همه آنچه كه مي بيني ...كماكان چيزي اين ميان نادرست مي نمايد!

+ نوشته شده در  2007/1/4ساعت 16:17  توسط نابخشوده  | 

 

آنها كه باتو خنديده اند ممكن است تورا فراموش كنند

ولي آنها كه با تو گريه كرده اند هرگز تورا از ياد نخواهند برد.

 

+ نوشته شده در  2007/1/1ساعت 0:28  توسط نابخشوده  | 

جهان سوم كجاست ؟؟

 جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش

خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب

مملكتش بكوشد.

+ نوشته شده در  2006/12/31ساعت 0:24  توسط نابخشوده  | 

- شبي جورج بوش و توني بلر به بار رفته بودند و سرگرم گفتگو بودند. يک نفر کنارشان نشست و پرسيد که دارند راجع به چه موضوعي حرف مي زنند.

 جورج بوش گفت:« ما داريم جنگ جهاني سوم را طراحي مي کنيم و قصد داريم پانزده ميليون مسلمان و يک دندانپزشک را بکشيم».

مرد پرسيد:« براي چي مي خواهيد يک دندانپزشک را بکشيد؟»

 جورج بوش روي شانه بلر زد و گفت:« ديدي گفتم هيچکس راجع به کشتن پانزده ميليون مسلمان ها سووال نخواهد کرد».

 

+ نوشته شده در  2006/12/30ساعت 12:57  توسط نابخشوده  | 

گناهانم بخشیده نشده
کفه گناه در ترازوی اعمالم سنگینه
عجب احساس بدیه که روحت غمگین بشه
بعد از این همه خوشی همه چی عوض شده
دیگه حتی پشیمونی هم واسه این مرض مرحم نیست

شاید تا ابد نابخشوده باشم .
------------------------------------------------------------------------------------------------------

امروز برای شما در شهر داود، نجات دهنده ای که مسیح خداوند باشد متولّد شد
.خدا را در اعلی علیّیّن جلال و بر زمین سلامتی و در میان مردم رضامندی باد.

انجیل لوقا باب 2 آیه 11و14
+ نوشته شده در  2006/12/25ساعت 21:43  توسط نابخشوده  | 

آروم بگیر دلم که بی وفایی ******* مرام آدمای این زمونه است .

اگه فک میکنی بی کس و کارم ******* دلت خوشه که هیچ کسو ندارم

می گی بذار بمیره اون که تنهاست ******* اگه تنهام ولی خداااااا رو دارم .

هیچ حرفی واسه گفتن ندارم . دلم گرفته . خیلی زیاد .
*******************************************
نمی دونم چیکار کنم .....

راستی کریسمس مبارک .

+ نوشته شده در  2006/12/24ساعت 0:42  توسط نابخشوده  | 

به به -  به سلامتی یلدا هم اومد . خوب الان اینقدر خوردم که از دل دارد دارم می میرم . خدا خودش تا صبح به ما رحم کنه . راستی دوستان فال حافظ یادتون  نره . این فال منه :

ترا که هر چه مراد است در جهان داری     ***     چه غم زحال ضعیفان نا توان داری

بخواه جان و دل از بنده و روان بستان        ***      که حکم بر سر آزادگان روان داری

میان نداری و دارم عجب که هر ساعت     ***      میان مجمع خوبان کنی میان داری

بیاض روی ترا نیست نقش در خوراز آنک  ***  سوادی از خط مشکین بر ارغوان داری

بنوش می که سبک روحی و لطیف مدام ***علی الخصوص در آن دم که سر گران داری

مکن عتاب ازین بیش و جور بر دل ما     ***   بکن هر آنچه توانی که جای آن داری

به اختیارت اگر صد هزار تیر جفاست        ***    به قصد جان من خسته در کمان داری

بکش جفای رقیبان مدام و خوشدل باش   ***    که سهل باشد اگر یار مهربان داری

وصال دوست گرت دست می دهد یکدم     ***   برو که هر چه مراد است در جهان داری

چو گل بدامن ازین باغ می بری حافظ

چه غم زناله و فریاد باغبان داری

+ نوشته شده در  2006/12/22ساعت 0:22  توسط نابخشوده  |