تبليغاتX
نابخشوده

نابخشوده

حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند

معماري آتشكده جاويدان در مسجدسليمان الهام بخش معماران تخت جمشيد

آتشكده جاويدان (صفه سرمسجد) در مسجد سليمان، بنايي متعلق به قرن هفتم قبل از ميلاد است كه بنا بر نظر برخي كارشناسان، معماران براي ساخت تخت جمشيد از آن الهام گرفته اند.


نوع معماري اين بنا «اورارتويي» است كه مهم ترين مشخصه آن استفاده نكردن از ملاط و گذاشتن سنگ خشك روي سنگ خشك ديگر است.
بنا به نوشته هاي پروفسور گيرشمن، باستان شناس فرانسوي در كتاب «ايران از آغاز تا اسلام»، تخت جمشيد نيز با استفاده از همين الگو ساخته شده است، هرچند معماران آن تغييراتي هم در ساخت بنا داده اند.
«
قباد باقري» كه در سالهاي 1348 تا 1352 به عنوان مسئول حفاظت از آثار تاريخي خوزستان با گيرشمن همكاري مي كرده است ضمن اعلام مطلب فوق به ميراث خبر گفت: «باور گيرشمن اين بود كه آريايي ها هنگامي كه از سيبري مهاجرت كردند در اروميه توقف كوتاهي داشتند و در همين زمان با گونه اي از معماري اورارتويي آشنايي پيدا كردند. آنها سپس به مهاجرتشان در امتداد سلسله جبال زاگرس ادامه دادند و در ارتفاعات آن كه امروزه مسجدسليمان و ايذه و .... را در بر مي گيرد، ساكن شدند
مولف كتاب «بختياري در گذر زمان» در ادامه افزود: «آريايي ها در اين منطقه معماري خاص خود را به نام «بادبرده» به وجود آوردند. آتشكده جاويدان را در قرن هفتم قبل از ميلاد بنا كردند و پس از گذشت حدود 150 سال در 550 قبل از ميلاد تخت جمشيد يا پاسارگاد را با استفاده از همين معماري اورارتويي ساختند
از سوي ديگر «عليرضا ظاهري عبده وند» مسئول بخش پژوهشي انجمن دوستداران ميراث فرهنگي مسجد سليمان اعتقاد دارد وجود اين آتشكده به دوره پيشداديان و هوشنگ پيشدادي بر مي گردد.« طبق آنچه در منابع مختلف تاريخي آمده است، هوشنگ نخستين پادشاه سلسله پيشدادي براي كشتن ماري، سنگي را به سوي او پرتاب كرد. سنگ به مار اصابت نكرد و به سنگ ديگري برخورد كرد و از جرقه حاصل از اين برخورد آتش به وجود آمد. در بعضي از روايتها از جمله كتاب «تذكره شوشتر» آمده كه مكان اين اتفاق در شهر مسجد سليمان بوده كه در آن زمان به نام «پارسومانش» خوانده مي شده است. مردم هم از آنجا كه آتش برايشان تقدس داشت و اين آتش بدون هيزم افروخته شد و باقي ماند، دورمحل برافروخته شدن آن ديواري كشيدند. از آنجا كه نفت و گاز در سطوح زيرين اين منطقه به وفور جريان داشت، باعث شعله ور ماندن آتش شد و از آن زمان ، اين محل به نام آتشكده جاويدان شناخته شد. آتشكده اي كه هيچ گاه آتش آن خاموش نمي شود.» باقري درباره صحت و سقم ماجراي الهام گرفتن معماري تخت جمشيد و فرضييه هوشنگ پيشدادي، مي گويد:« البته اين مسئله هنوز يك تئوري است ولي تا زماني كه فرضيه جديدي كه آن را با استنادات علمي باطل كند به وجود نيايد، مي توان بر آن تكيه كرد
وي كه هم اكنون درباره تاريخ و فرهنگ منطقه خوزستان پژوهش مي كند تاكيد كرد: «بنا به گفته گيرشمن اولين حكومت محلي پارس ها در مسجد سليمان به وجود آمده است. در آن زمان اين منطقه به نام «پارسومانش» يا «پارسومانژ» خوانده مي شده است.
اين پژوهشگر در ادامه به ذكر ويژگي هاي بناي آتشكده جاويدان پرداخت و گفت: (مساحت اين آتشكده حدودا 50 در 45 متر است و در وسط آن آتشگاهي وجود داشته كه الان از بين رفته است. يك طرف اين آتشكده به كوه هاي زاگرس تكيه دارد. در شمال غربي اين آتشكده نيز معبد آناهيتا واقع شده است.(
كمي پايين تر از آتشكده، معبد هركول قرار دارد. باقري علت وجود اين معابد را تصرف اين منطقه به دست اسكندر مقدوني و سلوكيان دانست و گفت:«اين دو معبد نشانه اي از زوال پادشاهي هخامنشي در دوره حمله اسكندر به ايران است. چون سلوكيان بر ايران مسلط شدند براي نيايش رب النوع هاي خود در اين مناطق، معابدي برپا كردند
ديواري، آتشكده جاويدان را از معبد آناهيتا جدا مي كند كه در حقيقت ميان پيروان دو ايدئولوژي مرزي مي كشيده است.
بنا به اظهارات باقري ، گيرشمن در حفاري خود در قسمت جنوبي آتشكده كه محل نذورات مردم بوده است، مهره هاي تاس مانندي يافت كه نقوشي بر روي آنها حكاكي شده بود. وي در كتاب هايش ذكر كرده است كه اين مهره ها غنائمي هستند كه ايرانيان پس از فتح بابل به دست كمبوجيه ، از آن جا به ايران آورده اند.
بنا به گفته «ظاهري عبده وند» آتشكده جاويدان كه دوره هاي مختلف تاريخي را از زمان عيلامي ها تاكنون پشت سر گذاشته است در زمان رضاشاه در سال 1306 به نام صفه «سر مسجد» تغيير نام داد.
باقري درباره تغيير نام اين آتشكده گفت: (از زمان ورود اعراب به ايران نام اين آتشكده تغيير كرد و به نام مسجد خوانده شد. ممكن است علت اين تغيير نام، هراس از تخريب و تبديل بنا باشد.(
پرويز ورجاوند پژوهشگر و صاحب نظر حوزه ميراث فرهنگي درباره تئوري الهام گرفته شدن معماري تخت جمشيد از معماري اين آتشكده و داستان هوشنگ پيشدادي، گفت: (البته من هم وجود شباهت هايي ميان اين دو بنا را تاييد مي كنم اما اين گونه فرضيه ها نياز به بررسي هاي دقيق و عميق تاريخي و آشنايي كامل با جغرافيايي شاهنامه دارد و به سادگي نميشود آنها را تاييد يا رد كرد.(
بناي آتشكده جاويدان در سال 1377 به همت كارشناسان ميراث فرهنگي مرمت شد اما پس از دوباره به حال خود رها شد. به گفته «محمد زراسوند عليپور» رئيس انجمن دوستداران ميراث ميراث فرهنگي مسجد سليمان، هم اكنون اين بنا كه معرف هويت ايراني ماست بر اثر زلزله و خسارت هاي ديگر به شكل مخروبه اي در آمده و بدون محافظت رها شده است. مسئله حفاظت و مرمت اين بنا در جلسه اعضاي اين انجمن با فرماندار شهر مسجد سليمان نيز در ميان نهاده شده است و به گزارش انجمن دوستداران ميراث فرهنگي مسجد سليمان، فرماندار اين شهر قول همكاري و مساعدت براي حفظ و احياي بناهاي تاريخي اين منطقه را داده است

+ نوشته شده در  2006/9/20ساعت 20:31  توسط نابخشوده  | 


یکنواخت ! مثل گناه !








+ نوشته شده در  2006/9/18ساعت 11:6  توسط نابخشوده 

مرده هایی که چندی قبل زنده بودند در دنیای خودشان در مورد خود و زندگان بحث هایی می کنند در داستان آفرینگان صادق هدایت . قسمت هایی از این داستان :

 

- یعنی می خواهی بگویی که امشاسپندان، ایزدان، فرشتگان، دوزخ، همستان ، کروثمان و همه اینها دروغ است.

- من نمی خواهم چیزی بگویم ... افسوس ، ما هم روزگاری باور می کردیم! اما  دنیا به قدر فکر آدم ها محدود نیست. گمان می کنی که آدمیزاد کوچک و بیچاره با زندگی پستی که روی زمین کرده ، مرگ و زندگی ، هستی یا نیستی اش در دنیا تاثیری دارد.

- پس این همه دردی که روی زمین کشیده ام همه بیهوده بود. این همه رنجی که می بریم؟

- همین امید گول به تو امیدواری می داد دیگر چه می خواهی؟ ...

***

کهزاد : چون و چرا ندارد، گویا فراموش می کنی که محکوم هستیم. اگر می توانی تغییر بده ، با این عقل دست و پا شکسته خودمان می خواهیم برای وجود چیزها منطق بتراشیم. مگر کدام چیز از روی عقل است؟ روی زمین شکم و شهوت جلو چشم ها پرده انداخته . اما از این بالا که نگاه بکنیم روی زمین مثل افسانه ای به نظر می آید که مطابق فکر یک نفر دیوانه ساخته شده است.

***

نزدیک نباید رفت چون عشق مثل یک آواز دور ، یک نغمه دلگیر و افسونگر است که آدم زشت و بدمنظری می خواند. نباید دنبال او رفت و ازجلو نگاه کرد، چون یادبود و کیف آوازش را خراب می کند و از بین می برد.

در آستانه عشق هم نباید جلوتر رفت تا همینجا بس است. همین خوب بود از هر درودی، از هر آفرینگانی روان من بیشتر کیف برد. چون تمام یک لحظه خوشی مرا ، سرتاسر جوانیم را دوباره جلو چشمم مجسم کرد.

خاموشی کاملی دوباره برقرار شد . همه سایه ها بهت زده دور هم نشسته بودند، فقط از دور صدای خنده کفتار و زوزه شغال می آمد.

 

                                              سایه و روشن (صادق هدایت) داستان آفرینگان

+ نوشته شده در  2006/9/5ساعت 10:20  توسط نابخشوده 

نیچه در آثار دهه آخر دوران زندگیش(پیش از جنون)خود را یک اخلاق ستیز Immortalist می شمارد. البته باید توجه داشت که اخلاق ستیزی با بی اعتنایی به اخلاق کاملآ متفاوت است!زیرا که شخص اخلاق ستیز ،اخلاق را تمامآ به علت ویژگی های منفی اش رد می کند.
اما براستی منظور نیچه از اخلاق ستیزی ما را به کجا می برد!؟آیا غرض از اخلاق ستیزی پذیرش" اخلاق سروران" به جای" اخلاق بندگان" است؟آیا با رد جهانگستری اخلاق باید به نسبیت باوری در اخلاق برسیم؟آیا اخلاق ستیزی با هرگونه ارزش گذاری هم در تضاد است یا صرفآ با هر نوع ارزش گذاری اخلاقی در تنش است؟
نیچه در کتاب "فراسوی نیک و بد" نظامهای اخلاقی را به دو گروه:اخلاق سروران و اخلاق بندگان تقسیم می کند.(ص.265ترجمه داریوش آشوری)
او در ادامه مسیحیت را نمونه برجسته اخلاق بندگی می داند و ریشه این اخلاق را در ترس و بد طینتی و ضعف می یابد.او مدعی ست که جامعه بشری همواره دارای ساختار طبقاتی بوده و شامل دو گروه:سروران و بندگان!!
سروران هم انسانهای نیرومندی با ویژگی های جسور و بی باک و تندخو و جنگجو و بندگان که همان توده مردم محسوب می شوند:ضعیف و ترسو و دل رحم!او ادامه دهد که اخلاق مسیحی پوششی ست برای پنهان کردن ضعف مردمان گله صفت!!و تضعیف مردمان والا و شخصیت های قوی!و مسیحیت با ظاهری فروتن و خوش قلب در مقام محافظ منافع افراد ضعیف گامی ست در جهت انحطاط و سقوط بشر!
اما سوال من آن است،چرا سروران از بندگان ارزنده تر اند؟
و نیچه پاسخ می دهد:مردمان قوی به علت خصایص منحصر به فردشان نقش موثرتری در بهبود وضع کلی بشر دارند!انسانهای قوی پلی هستند میان ابرمرد و بشر!
پس نتیجه می گیریم قبل از ارزش گذاری کاری که فرد انجام می دهد ابتدا باید از او بپرسیم که متعلق به کدام طبقه است؟سروران یا بندگان؟آیا در جهت حرکت انسان به سوی ابرد مرد هست یا نه؟مثلآ خودخواهی در سروران امری مثبت اما در بندگان خصلتی ناپسند است!و اینگونه است که ابرمرد دارای خصلت ذاتی ست!
باز هم می توان پرسید : بر چه اساسی ابرمرد دارای ارزش ذاتی ست؟
نیچه پاسخ واضحی به این پرسش نمی دهد اما شاید با نگاهی به زندگی روزمره به خوبی دریابیم که عمومآ برای افراد قوی و استثنایی ارزش بیشتری قائلیم حتی اگر از لحاظ فکری مثل ما نباشند.و اینجا جنگی در می گیرد بین استدلال زیبایی شناسانه و چشم انداز اخلاقی!و نیچه ارزش های زیبایی شناسانه رابه ارزش های اخلاقی ترجیح داده و حفظ شخصیت های استثنایی را بر عدالت اجتماعی ارجح می داند.
البته نقد نیچه به اخلاق ، به اخلاق مسیحی محدود نمی شود و شامل بسیاری از ادیان بوده و حتی دیگر اصول اخلاقی را هم در بر می گیرد.(البته به جز اخلاق ارسطو »ر.ک به Filippa Foot,virtues and vices,p.90)
هر دستگاه اخلاقی فرد را موظف به درجه ای از خویشتن داری می کند که نیچه در پاسخ به این مسئله اخلاقیون خشکه مقدس را به دلیل سرکوب غرائز بشری سرکوب کرده و نقش انضباط در جامعه بشری را تایید کرده و بر اهمیت مقررات و محدودیت های اجتماعی در ایجاد تمدن بشری تاکید می ورزد.زیرا که در مورد اول مسئله بازگشت به انسان طبیعی مطرح است و در مورد دوم هم اشتباه مسیحیت.البته به نظر نیچه دشمنی کلیسا با فکر چه بسا بیشتر از دشمنی او با غرائز است.
اما نیچه در ادامه هر کوششی را برای وضع قوانین و رفتار عام و کلی محکوم می کند.زیرا که به اعتقاد او قواعد کلی تفاوتها را از میان می برند و مردم را در خواست و نیاز هایشان یکدست می کنند.نیچه حتی ویژگی های مطلوب سروران را برای همه پیشنهاد نمی کند زیرا که برای همه دست یافتنی نبوده و فقط مختص افراد قوی و استثنایی می باشند.در نتیجه نیچه برای حفظ این گروه قوی ، همه قوانین اخلاقی را مردود می شمارد و در گام نخست با مفهوم "عدالت" دست به گریبان می شود!یعنی هیچ کاری به طور مطلق خوب یا بد نیست!باید قبل از هرچیز مشخص شود این کار را چه کسی انجام داده است؟و بدین ترتیب تنها سروران هستند که "ارزش آفرین" و "زیبایی آفرین" اند و سایرین ابزاری هستند برای پرورش سروران!!(ر.ک به فراسوی نیک و بد ص 257)
و اینجا از بین مفاهیم :حقیقت عدالت و زیبایی!زیبایی برگزیده می شود! اما تفاوت بسیاری میان هنرمندی که پایه گذار سبک جدیدی بوده و انقلابی شگرف در نظم موجود بوجود آورده و ابرمرد نیچه وجود دارد.زیرا که پیروزی هنرمند یا متفکر بر نظم موجود به هیچ وجه حاکمیت اراده یک فاتح بر جنگ باختگان نیست! بلکه نو آوری او به تدریج از طرف سایرین پذیرفته می شود اما ارزش های ابر مرد به جامعه تحمیل می شود و مردم به آن تن در می دهند.
نیچه یکی از مخالفان سرسخت برابری در جامعه است.زیرا که این عدالت احتمالآ تقابل ویژه ای با ارزش آفرینی سروران دارد!
اگر برابری واقعی و برابری اخلاقی را از همه تمیز بدهیم و قبول کنیم که بشریت صرف از نظر از گوناگونیشان دارای ویژگی ها و نیازهای مشترک اند،می توان برای آنها حقوق برابر قائل شد.مثلآ در جامعه دموکراتیک صرف نظر از تواناییهای فکری همه افراد حق آزادی بیان و شرکت در تصمیم گیری های عمومی را خواهند داشت.
اما به گمان نیچه به انسانهای نابرابر نباید فرصت های یکسان داد!اشاره های مکرر او به نابرابری مردمان موید این نکته است:
» که مفهوم برابری جایی در دستگاه فکری او نداشته و به صراحت آمادگی خود را برای قربانی کردن "میانمایگان" و حفظ نژاد برتر اعلام می کند! (ر.ک به فراسوی نیک و بد ص254)
نیچه در مقابل متفکران روشنگری چون "کانت"قرار می گیرد و بر خلاف "مارکس" و "کانت" که هرگونه بهره کشی از انسانها را مغایر عدالت اجتماعی می دانند،بهره کشی را وجه ذاتی زندگی و هر رابطه اجتماعی می شمارد!
البته نتیجه که نیچه پیرامون مفهوم "برابری" می گیرد آنقدر ها هم دور از ذهن نیست!زیرا که اگر قدرت نابرابر میان اعضای یک جامعه توزیع کنیم امکان بهره کشی یک گروه توسط گروه دیگر را مشروع خواهیم کرد.
البته نیچه بارها به صراحت اذعان می کند که این نابرابری ضرورت زندگی ست و هرگونه مقاومت در برابر آن نشانه ای از خواست نفی زندگی!(ر.ک به فراسوی نیک و بد ص255)
او معتقد است که مبنای فهم و توضیح همه رفتارها از علم و هنر و فلسفه گرفته تا اخلاق ومذهب کسب قدرت است!(تاریخ فلسفه،از فیشته تا نیچه ص397)
نتیجه طبیعی خواست قدرت (که به عقیده او "جوهر زندگی" است) سلطه فرد بر فرد دیگر است که در حالت تعمیم یافته کنش انسانی را لازمه ابراز زور و جبر می داند!
اما این تنها دلیل نیچه برای توجیه جامعه طبقاتی نیست!
او در ادامه دلیل دوم را نیاز جامعه به تولید مادی می داند. او در "خواست قدرت ،قطعه 889" می نویسد:
تولید مادی یعنی درگیر شدن با کار مکانیکی و مکرری که برای انسان والا ناخوشایند است...
و اینگونه است که در جامعه طبقاتی مورد نظر نیچه:
گروهی به تولید مادی پرداخته و گورهی دیگر به ارزش آفرینی مشغولند!!!
البته به روشنی می توان دریافت که نگاه نیچه به نظام سرمایه داری و ظرفیت آن در پیشرفت تکنولوژی به اندازه "مارکس" جامع و کامل نبوده.زیرا به درستی استفاده هر چه بیشتر نظام سرمایه داری از تکنولوژی ضرورت شرکت بخش اعظم جامعه در پروسه تولید را از میان می برد . بدین ترتیب یکی از شرط های ساختن جامعه آزاد را در اختیار بشر قرار می دهد.اما نیچه تا به آنجا پیش می رود که ضعف اکثریت جامعه را به یک سری ویژگی های جسمانی هم نسبت می دهد که احتمالآ امکان بازگشت قدرت به آن منتفی ست!(فراسوی..ص264/خواست قدرت ص74)او در ادامه با هر دستگاهی که امکان شرکت توده وسیع مردم در تصمیم گیری های عمومی را پدید می آورد به شدت مخالفت می ورزد!

» حرف آخر:
برای نتیجه گیری در باره "نیچه" و زبان گیرا و شاعرانه ای که به کار می گیرد هنوز بسیار زود است.در تمام طول مدتی که به مطالعه کتب نیچه مشغول بودم بارها از شیوایی کلامش به وجد آمدم...زبان یک شاعر که فلسفه می داند بسیار بیشتر به دل می نشیند اما فراموش نمی کنم که آنچه نیچه با آن مخالفت می ورزد توده عظیم زحمتکشی ست که اگر امروز دست به گریبان ضعف است نه به دلیل خصایص گله صفت اوست ،که تنها و تنها نتیجه همان خط کشی هایی ست که کسی را به ارز ش گذاری می نهد و دیگری را در کارخانه محبوس می کند.می خواستم برای نیچه بنویسم که روح آدمی مریض می شود اگر گاهی زیبایی نیافریند!و باز مریض تر می شود اگر گله صفت خطابش کنند!
بله آقای نیچه!فاجعه ای که اکثریت بی اطلاع در طول تاریخ بوجود آورده اند طوماری ست بس دراز!
اما براستی که غفلت و تعصب این اکثریت تابع آن معادلات اجتماعی ست که از دسترس آنها به کلی خارج است!آخر شما آنها را خارج کرده اید!تا نخوانند و ندانند!
می خواهم بپرسم:
آیا آنچه در طول یک قرن پس از شما روی داده نتیجه همدردی و دموکراسی و انسان دوستی بوده و یا به عکس رویداد های این سالها موید آن است که تنها امید ادامه راه در آن است که خودپرستی و نفع پرستی جایش را به همکاری و همدردی و قبول این اصل که نفع فرد در گرو نفع جمع است بدهد؟
آیا فلسفه ای که پایه و اساسش را بر بهره کشی و سلطه جویی می گذارد پاسخگوی مشکلات پیچیده انسان قرن 21 است؟
و براستی آن فلسفه ای که اساسش را بر انسانیت می گذارد و توافق عقلی و جمعی را محترم می شمارد می تواند فضا را برای زندگی انسانهایی فراهم کند که همگی سروران اند!

« ای دریغ! ما که تمام زمین و زمان را مهربان می خواستیم...خود با یکدیگر مهربان نبودیم هرگز...یاور هم نبوده ایم هرگز...
+ نوشته شده در  2006/8/27ساعت 20:56  توسط نابخشوده 

نیچه در آثار دهه آخر دوران زندگیش(پیش از جنون)خود را یک اخلاق ستیز Immortalist می شمارد. البته باید توجه داشت که اخلاق ستیزی با بی اعتنایی به اخلاق کاملآ متفاوت است!زیرا که شخص اخلاق ستیز ،اخلاق را تمامآ به علت ویژگی های منفی اش رد می کند.
اما براستی منظور نیچه از اخلاق ستیزی ما را به کجا می برد!؟آیا غرض از اخلاق ستیزی پذیرش" اخلاق سروران" به جای" اخلاق بندگان" است؟آیا با رد جهانگستری اخلاق باید به نسبیت باوری در اخلاق برسیم؟آیا اخلاق ستیزی با هرگونه ارزش گذاری هم در تضاد است یا صرفآ با هر نوع ارزش گذاری اخلاقی در تنش است؟
نیچه در کتاب "فراسوی نیک و بد" نظامهای اخلاقی را به دو گروه:اخلاق سروران و اخلاق بندگان تقسیم می کند.(ص.265ترجمه داریوش آشوری)
او در ادامه مسیحیت را نمونه برجسته اخلاق بندگی می داند و ریشه این اخلاق را در ترس و بد طینتی و ضعف می یابد.او مدعی ست که جامعه بشری همواره دارای ساختار طبقاتی بوده و شامل دو گروه:سروران و بندگان!!
سروران هم انسانهای نیرومندی با ویژگی های جسور و بی باک و تندخو و جنگجو و بندگان که همان توده مردم محسوب می شوند:ضعیف و ترسو و دل رحم!او ادامه دهد که اخلاق مسیحی پوششی ست برای پنهان کردن ضعف مردمان گله صفت!!و تضعیف مردمان والا و شخصیت های قوی!و مسیحیت با ظاهری فروتن و خوش قلب در مقام محافظ منافع افراد ضعیف گامی ست در جهت انحطاط و سقوط بشر!
اما سوال من آن است،چرا سروران از بندگان ارزنده تر اند؟
و نیچه پاسخ می دهد:مردمان قوی به علت خصایص منحصر به فردشان نقش موثرتری در بهبود وضع کلی بشر دارند!انسانهای قوی پلی هستند میان ابرمرد و بشر!
پس نتیجه می گیریم قبل از ارزش گذاری کاری که فرد انجام می دهد ابتدا باید از او بپرسیم که متعلق به کدام طبقه است؟سروران یا بندگان؟آیا در جهت حرکت انسان به سوی ابرد مرد هست یا نه؟مثلآ خودخواهی در سروران امری مثبت اما در بندگان خصلتی ناپسند است!و اینگونه است که ابرمرد دارای خصلت ذاتی ست!
باز هم می توان پرسید : بر چه اساسی ابرمرد دارای ارزش ذاتی ست؟
نیچه پاسخ واضحی به این پرسش نمی دهد اما شاید با نگاهی به زندگی روزمره به خوبی دریابیم که عمومآ برای افراد قوی و استثنایی ارزش بیشتری قائلیم حتی اگر از لحاظ فکری مثل ما نباشند.و اینجا جنگی در می گیرد بین استدلال زیبایی شناسانه و چشم انداز اخلاقی!و نیچه ارزش های زیبایی شناسانه رابه ارزش های اخلاقی ترجیح داده و حفظ شخصیت های استثنایی را بر عدالت اجتماعی ارجح می داند.
البته نقد نیچه به اخلاق ، به اخلاق مسیحی محدود نمی شود و شامل بسیاری از ادیان بوده و حتی دیگر اصول اخلاقی را هم در بر می گیرد.(البته به جز اخلاق ارسطو »ر.ک به Filippa Foot,virtues and vices,p.90)
هر دستگاه اخلاقی فرد را موظف به درجه ای از خویشتن داری می کند که نیچه در پاسخ به این مسئله اخلاقیون خشکه مقدس را به دلیل سرکوب غرائز بشری سرکوب کرده و نقش انضباط در جامعه بشری را تایید کرده و بر اهمیت مقررات و محدودیت های اجتماعی در ایجاد تمدن بشری تاکید می ورزد.زیرا که در مورد اول مسئله بازگشت به انسان طبیعی مطرح است و در مورد دوم هم اشتباه مسیحیت.البته به نظر نیچه دشمنی کلیسا با فکر چه بسا بیشتر از دشمنی او با غرائز است.
اما نیچه در ادامه هر کوششی را برای وضع قوانین و رفتار عام و کلی محکوم می کند.زیرا که به اعتقاد او قواعد کلی تفاوتها را از میان می برند و مردم را در خواست و نیاز هایشان یکدست می کنند.نیچه حتی ویژگی های مطلوب سروران را برای همه پیشنهاد نمی کند زیرا که برای همه دست یافتنی نبوده و فقط مختص افراد قوی و استثنایی می باشند.در نتیجه نیچه برای حفظ این گروه قوی ، همه قوانین اخلاقی را مردود می شمارد و در گام نخست با مفهوم "عدالت" دست به گریبان می شود!یعنی هیچ کاری به طور مطلق خوب یا بد نیست!باید قبل از هرچیز مشخص شود این کار را چه کسی انجام داده است؟و بدین ترتیب تنها سروران هستند که "ارزش آفرین" و "زیبایی آفرین" اند و سایرین ابزاری هستند برای پرورش سروران!!(ر.ک به فراسوی نیک و بد ص 257)
و اینجا از بین مفاهیم :حقیقت عدالت و زیبایی!زیبایی برگزیده می شود! اما تفاوت بسیاری میان هنرمندی که پایه گذار سبک جدیدی بوده و انقلابی شگرف در نظم موجود بوجود آورده و ابرمرد نیچه وجود دارد.زیرا که پیروزی هنرمند یا متفکر بر نظم موجود به هیچ وجه حاکمیت اراده یک فاتح بر جنگ باختگان نیست! بلکه نو آوری او به تدریج از طرف سایرین پذیرفته می شود اما ارزش های ابر مرد به جامعه تحمیل می شود و مردم به آن تن در می دهند.
نیچه یکی از مخالفان سرسخت برابری در جامعه است.زیرا که این عدالت احتمالآ تقابل ویژه ای با ارزش آفرینی سروران دارد!
اگر برابری واقعی و برابری اخلاقی را از همه تمیز بدهیم و قبول کنیم که بشریت صرف از نظر از گوناگونیشان دارای ویژگی ها و نیازهای مشترک اند،می توان برای آنها حقوق برابر قائل شد.مثلآ در جامعه دموکراتیک صرف نظر از تواناییهای فکری همه افراد حق آزادی بیان و شرکت در تصمیم گیری های عمومی را خواهند داشت.
اما به گمان نیچه به انسانهای نابرابر نباید فرصت های یکسان داد!اشاره های مکرر او به نابرابری مردمان موید این نکته است:
» که مفهوم برابری جایی در دستگاه فکری او نداشته و به صراحت آمادگی خود را برای قربانی کردن "میانمایگان" و حفظ نژاد برتر اعلام می کند! (ر.ک به فراسوی نیک و بد ص254)
نیچه در مقابل متفکران روشنگری چون "کانت"قرار می گیرد و بر خلاف "مارکس" و "کانت" که هرگونه بهره کشی از انسانها را مغایر عدالت اجتماعی می دانند،بهره کشی را وجه ذاتی زندگی و هر رابطه اجتماعی می شمارد!
البته نتیجه که نیچه پیرامون مفهوم "برابری" می گیرد آنقدر ها هم دور از ذهن نیست!زیرا که اگر قدرت نابرابر میان اعضای یک جامعه توزیع کنیم امکان بهره کشی یک گروه توسط گروه دیگر را مشروع خواهیم کرد.
البته نیچه بارها به صراحت اذعان می کند که این نابرابری ضرورت زندگی ست و هرگونه مقاومت در برابر آن نشانه ای از خواست نفی زندگی!(ر.ک به فراسوی نیک و بد ص255)
او معتقد است که مبنای فهم و توضیح همه رفتارها از علم و هنر و فلسفه گرفته تا اخلاق ومذهب کسب قدرت است!(تاریخ فلسفه،از فیشته تا نیچه ص397)
نتیجه طبیعی خواست قدرت (که به عقیده او "جوهر زندگی" است) سلطه فرد بر فرد دیگر است که در حالت تعمیم یافته کنش انسانی را لازمه ابراز زور و جبر می داند!
اما این تنها دلیل نیچه برای توجیه جامعه طبقاتی نیست!
او در ادامه دلیل دوم را نیاز جامعه به تولید مادی می داند. او در "خواست قدرت ،قطعه 889" می نویسد:
تولید مادی یعنی درگیر شدن با کار مکانیکی و مکرری که برای انسان والا ناخوشایند است...
و اینگونه است که در جامعه طبقاتی مورد نظر نیچه:
گروهی به تولید مادی پرداخته و گورهی دیگر به ارزش آفرینی مشغولند!!!
البته به روشنی می توان دریافت که نگاه نیچه به نظام سرمایه داری و ظرفیت آن در پیشرفت تکنولوژی به اندازه "مارکس" جامع و کامل نبوده.زیرا به درستی استفاده هر چه بیشتر نظام سرمایه داری از تکنولوژی ضرورت شرکت بخش اعظم جامعه در پروسه تولید را از میان می برد . بدین ترتیب یکی از شرط های ساختن جامعه آزاد را در اختیار بشر قرار می دهد.اما نیچه تا به آنجا پیش می رود که ضعف اکثریت جامعه را به یک سری ویژگی های جسمانی هم نسبت می دهد که احتمالآ امکان بازگشت قدرت به آن منتفی ست!(فراسوی..ص264/خواست قدرت ص74)او در ادامه با هر دستگاهی که امکان شرکت توده وسیع مردم در تصمیم گیری های عمومی را پدید می آورد به شدت مخالفت می ورزد!

» حرف آخر:
برای نتیجه گیری در باره "نیچه" و زبان گیرا و شاعرانه ای که به کار می گیرد هنوز بسیار زود است.در تمام طول مدتی که به مطالعه کتب نیچه مشغول بودم بارها از شیوایی کلامش به وجد آمدم...زبان یک شاعر که فلسفه می داند بسیار بیشتر به دل می نشیند اما فراموش نمی کنم که آنچه نیچه با آن مخالفت می ورزد توده عظیم زحمتکشی ست که اگر امروز دست به گریبان ضعف است نه به دلیل خصایص گله صفت اوست ،که تنها و تنها نتیجه همان خط کشی هایی ست که کسی را به ارز ش گذاری می نهد و دیگری را در کارخانه محبوس می کند.می خواستم برای نیچه بنویسم که روح آدمی مریض می شود اگر گاهی زیبایی نیافریند!و باز مریض تر می شود اگر گله صفت خطابش کنند!
بله آقای نیچه!فاجعه ای که اکثریت بی اطلاع در طول تاریخ بوجود آورده اند طوماری ست بس دراز!
اما براستی که غفلت و تعصب این اکثریت تابع آن معادلات اجتماعی ست که از دسترس آنها به کلی خارج است!آخر شما آنها را خارج کرده اید!تا نخوانند و ندانند!
می خواهم بپرسم:
آیا آنچه در طول یک قرن پس از شما روی داده نتیجه همدردی و دموکراسی و انسان دوستی بوده و یا به عکس رویداد های این سالها موید آن است که تنها امید ادامه راه در آن است که خودپرستی و نفع پرستی جایش را به همکاری و همدردی و قبول این اصل که نفع فرد در گرو نفع جمع است بدهد؟
آیا فلسفه ای که پایه و اساسش را بر بهره کشی و سلطه جویی می گذارد پاسخگوی مشکلات پیچیده انسان قرن 21 است؟
و براستی آن فلسفه ای که اساسش را بر انسانیت می گذارد و توافق عقلی و جمعی را محترم می شمارد می تواند فضا را برای زندگی انسانهایی فراهم کند که همگی سروران اند!

« ای دریغ! ما که تمام زمین و زمان را مهربان می خواستیم...خود با یکدیگر مهربان نبودیم هرگز...یاور هم نبوده ایم هرگز...
+ نوشته شده در  2006/8/26ساعت 20:56  توسط نابخشوده  |