- برو
- بازم برو
- بیشتر برو
- نترس برو
- خوبه
- رسیدی
- برش دار
- نترس
- نترس بابا
- هیچی توش نیست
- باور کن
- ها ها ها
- دیدی راس گفتم
- هیچی توش نیست
- هیچی
- هیچی
- هیچی
- هیچهیچهیچهیچهیچهیچهیچهیچهیچهیچهیچهیچهیچهیچهیچهیچهیچ
+ نوشته شده در
2006/5/20ساعت 23:7  توسط نابخشوده
روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد . واژه واژه اش بوي
تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند. تازگي ها ، دلتنگي هايم زياد شده ،
اما ، دلتنگ بودن من معنايي ديگـر دارد !
حس امروز من ، حس دلتنگي ديروزم نيست .
دلتنگي ديروز من بوي غربت مي داد اما دلتنگي امروز مـن
دلتنگي خاطرات شيريـن است . دلتنگي امروز من دلتنگي آن
چشمان سياه هست ، امروز آسمان به رنگ چشمهاي توست و مـن
با نگاه به آسمان دلتنگ چشمان تو مي شوم ،
دلتنگ حرفهايمان مي شوم ، حرفهايي که هنوز نا تمام مانده است
و باز هم همان حکايـت هميشگي ... لحظه عزيمت تو فرا مي رسد ...
رفتن تو هر بار سخت تراز بار قبل است و من
هرگز نتوانسته ام با اين رفتن ها خو بگيرم .
مي داني ... حضور تو درون زندگي من ريشه دوانده !
و من حيران حضور تو در وجودم هستم ...
باز مي خواهم برايت بنويسم . از نوشتـن خسته نميشوم ...
چون مخاطبم تويي ... چون مي خواهم از عشقت بگويم ...
بگذار اين بار از دوري و فراق حرفي نزنم ...
مي خواهم از با هم بودن حرف بزنم . مي خواهم از با تو بودن بگويم ،
ازاينكه چه لذتي دارد گرفتن دست گرم تو
و غرق شدن در نگاه مهربانت و ......
مي خواهم براي يك بار هم كه شده فراموش كنم كه از تو اينهمه
دورم و براي ديدنـت بايد لحظه هاي ناتمام را بشمارم .
ديگربهانه نمي گيرم . من تمام بهانه هايم را گرفته ام .
وتو تمام آنها را مو به مو مي داني و با آنها اخت گرفته اي ...
ديگر بهانه نمي گيرم حالا من مي دانم كه تو چگونه فردا را برايم
خاطره مي سازي ، حالا من مي دانم كه تو چگونه حرف مي زني
حالا من مي دانم كه تو چگونه مي خندي ؟
چگونه پا به پاي من قدم برمي داري ؟
چگونه مرا به نام صدا مي زني ؟ ...
و تمام اينها در دفترخاطراتم ثبت مي شود .
من روزهايي را مي گذرانم كه تمام لحظه هايش در دفترم ثبت مي شود .
لحظه هايي از تو و با تو بودن ! امروز باد مي آيد !
و من مي دانم ، هر روزيكه باد بيايد خبر از تو دارد .
خبر از تو و از خاطره هايي كه جاي پاي تو در آنها خودنمايي مي کند .
امشب باز هم براي تومي نويسم
+ نوشته شده در
2006/5/18ساعت 3:6  توسط نابخشوده
اگر به خاطر زیبایی
اگر به خاطر زیبایی ،
دوست ام میداری
دوستم مدار!
خورشیدرا دوست بدار
با گیسوان زرینش .
اگر به خاطر جوانی
دوستم میداری
دوستم مدار! به بهار عشق بورز
که هر ساله جوان است.
اگر به خاطر دارایی
دوستم می داری
دوستم مدار!
پری دریایی را دوست بدار
که مروارید و یاقوت ، بسیار دارد.
اگر دوستم می داری به خاطر عشق
پس هر آینه دوستم بدار! دوستم بدار هماره
من هماره عاشق ات خواهم بود. !
+ نوشته شده در
2006/5/5ساعت 16:55  توسط نابخشوده
-آدما و رفتارشون همیشه متعجبم می کنن. انگار نه انگار. بعضیاشون یه کارایی می کنن و یه چیزایی می گن که هر کی ندونه فکر می کنه این بابا تا آخرش قراره تو این دنیا بمونه. راستی آخر دنیا کجاست؟
2-جا موندم. یه بار دیگه هم جا موندم . همیشه اولیش خودم بودم. این بار هم. از خودم و همه اون کسایی که هر روز انعکاس همه خوبیهای دنیا رو تو چهرشون می بینم. این بار اما حاضرم همه چیز رو از دست بدم و تو سفری که قراره همه این خوبها رو از من دور کنه باشم. سفری که می گن تا به معرفت نرسی نمی تونی تجربه اش کنی. سفری که می تونست برای یه مدت هر چند کوتاه از این دنیای پست دورم می کنه. سفری که شاید می شد باهاش رسید به اون ابدیتی که مدت هاست جاش وسط آرزوهامه.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهی ها
حوضشان بی آب است
باد میرفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم
یادمان باشد
تنهاییم
+ نوشته شده در
2006/4/22ساعت 13:25  توسط نابخشوده