تبليغاتX
نابخشوده

نابخشوده

حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند

دردی نیست !

نه که نباشد

هست

ولی نادیده گرفتمشان !

+ نوشته شده در  2004/12/16ساعت 18:11  توسط نابخشوده 

آیا عربی زبان کاملی است ؟

آيا زبان عربی زبان کاملی است؟؟

 اين گفته نادرست است و از سالها تبليغات چاپلوسان تازی دوست سرچشمه ميگيرد.

در بارهُ رواني و سادگي زبان پارسي در برابر زبان تازي، چند چيز
گفتنيست .

نخستين و مهترين برتري آن ، نداشتن " حرف تعريف"
( "article") و جنس نامهااست. در تازي الف و لام "ال" گفتار را يك
سيلاب يا يك بخش به ازاي هر نام، دراز ميكند. جنس هر نام را هم
بايستي دانست، تابه تازي سخن درست توان گفت..براي نمونه ، در
زبان آلماني سه حرف تعريف براي نامهاي مردانه، زنانه و خنثي و در
زبان فرانسه دو حرف تعريف براي نامهاي مردانه و زنانه هست كه هر
نام را بايستي با جنس آن ياد بگيريم.

دو ديگر اينكه براي پيوند دو نام يا نام و صفت تنها از آواي "اِ" (e) سود ميبريم.
در انگليسي of، در فرانسه de " دُ" و در تازي "اَل" را بايستي بكار برد
مانند: بختِ بلند، دستِ سرنوشت، جامِ مِي، شهرِ تهران و ...
در برخي جا ها براي پيوند نام و صفت به آن آوايِ "اِ" هم نياز نيست.
مانند: بزرگ مرد، خندان لب ..

سه ديگر اينكه در پارسي گلودَرد و خستگي زبان نداريم!
زيرا از بزبان آوردن "ع" ،"ح"، "ط" ، "ض" ، "ص" ، "ظ" ، رهائي مييابيم.

چهارم اينكه همزه نداريم تا در ميان سخن و واژه وادار به ايست بشويم.
مانند: ماًمون از خلفائي بود كه متاًسّفانه تاًمّل و تاًنّي ميكرد!
در اين نمونه بايستي پنج بار براي همزه ايست ميكرديم.

5- اينكه ما يك نوع جمع نامها بيشتر نداريم و در تازي جمع دوتايي و جمع چندتايي است.

6- آنكه دستور جمع نامها در زبان پارسي ساده است و با "ان" و "ها" جمع
بسته ميشود و در تازي با فراگرفتن هر واژه بايستي انواع جمع هاي آنرا هم ياد گرفت.
مانند: قُرباء، اقارب، مقرّبان،...كه همه بمعني نزديكان هستند.
يا نمونه هاي زير كه همه بر وزن فاعل هستند و جمعشان بايستي از
يك دستور پيروي كند، امّا هركدام بروشي جمع بسته ميشوند.
ناصر، انصار
عالمِ، عُلماء
عامل، عَمَلِه
يا جمع هاي خنده داري مانند:
افاغنه،ارامنه، اكراد،الوار!، شواهين (جمع شاهين كه از پارسي گرفته شده)، طوالش، اتراك،..

7- اينكه تازي چون "پ"، "چ"، "ژ"، "گ" ندارد و از گفتن بسياري از نامهاي روا در جهان ناتوان است:
چند نمونه براي لبخند:
چين = صين
ژاپن = اليابان
پِپسي كولا = بيبسي كولا
پلاتون = افلاطون !
هيپُكرات = بُقراط
سِزار = قِيصَر
دِژپُل = دزفول
گُندي شاپوُر = جندي شابور = نيشابور
تپورستان = طبرستان
آذرپادگان = آذربايجان
كُنستانتينوپول = قسطنطنيّه !
اسپهان يا سپاهان = اصفهان
فرنگي = افرنجي
اسلاو = صُقلاب !


8- آنكه ، زبان تازي پذيراي پسوند و پيشوند يا با تركيب دو واژه نيست،
(زبان تازي در اوزان خود گرفتار و منجمد است )
اما در فارسي با يك ريشه كارريشه هاي ديگري ميتوان ساخت كه
تازي براي هر كدام آنها يك مصدر جداگانه بايستي بكار ببرد.
مانند:
آوردن
برآوردن
بازآوردن
درآوردن
همآوردن
فرآوردن
..

هركدام از واژه هاي زير هم كه با واژه "دانش" كه خود از ريشه "دان"
است، با پسوند و پيشوند يا با تركيب دو واژه درست شده:
دانشمند، بيدانش ، دانشي، دانشور، دانش آموز، دانشجو ، دانشپژوه ، دانشگاه
واپسين آنكه ما خوشبختانه مانند تازيان اوزان گوناگون نداريم و بدون شكستن ريشه ،
اسم فاعل و مفعول و .. را ميسازيم كه يادگيري زبان فارسي را آسان ميكند.
مانند ريشه "پوي":
پوينده و پوييده
و ديگر با واژه هايي چون :
عالم،معلوم، عليم، علّامه !، تعليم،تعلم، معلم، تعاليم، استعلام، علوم، متعلم ،علماء، اعلم،....
سروكار نداريم، كه زبان اموز بدبخت را ،كه شايد ميخواهد ديداري
توريستي از مصر داشته باشد، به مرز نوميدي ميكشاند.

آگر زبان كامل اين زبان تازيست كه بايد بروز زبانهاي "ناقص" ديگر گريست.
اما اگر بخواهيم پيچيدگي هاي دستوري و شمار استثنا ها و دشواريهاي و
سختگيري هاي بيهوده ، بهمراه واژه هاي ناهمگون، گلو و گوشخراش
و اوزان بيشمار و گيج كننده، را نشانه كامل بودن يك زبان بدانيم ، پس براستي عربي حتي بالاتر از چيني، كاملترين زبان است!

زبان زيبا، زبان كامل، زبانيست آسان براي آموختن، آسان براي ادا كردن، زباني ساده و آهنگين است.
اگر ميبينيم كه آموختن زبان پارسي براي بيگانگان اندكي دشوار است،
تنها به انگيزه داشتن واژه هاي ناهنجار تازي، الفباي پيچيده تازي،
نبودن حروف همتاي آوا ها در الفبا ( زير و زِبَر و .. e,a,o,u,..) و كوتاه سخن،
آلودگي اين زبان بيمار به ويروس تازيست.

+ نوشته شده در  2004/12/13ساعت 12:56  توسط نابخشوده 

ستاره

آن ستاره كم نور و دور افتاده که چون شمعی آهسته آهسته از درخشندگی

و روشنایی اش کاسته می شود ستاره ی عمر من است.ستاره ایست که

مدتها دل و دیده ام را روشن ساخته تا تو را ببینم و به عشق و وفای تو

دل خوش کنم...ولی افسوس که آن ستاره زحمت بیهوده می کشد چون

تو هرگز ببالین دل رنجور من نیامدی تا بر روی شانه هایت سر بگذارم

از بی وفایی تقدریم بگریم...ولی می دانم روزی با تنی خسته و خیس سوار

بر قطرات درشت باران بر ناودان چشم هایم فرو خواهی آمد و من تو را

لا به لای انبوه پلک های ترم میزبان خواهم بود...آن هنگام برای همیشه

چشم هایم را خواهم بست ..."برای همیشه"تا دیگر دوری ات را حس نکنم!

+ نوشته شده در  2004/12/2ساعت 2:49  توسط نابخشوده  | 

« دل من برايت تنگ است … »

روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد . واژه واژه اش بوي


تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند. تازگي ها ، دلتنگي هايم زياد شده ،


اما ، دلتنگ بودن من معنايي ديگـر دارد !


حس امروز من ، حس دلتنگي ديروزم نيست .


دلتنگي ديروز من بوي غربت مي داد اما دلتنگي امروز مـن


دلتنگي خاطرات شيريـن است . دلتنگي امروز من دلتنگي آن


چشمان سياه هست ، امروز آسمان به رنگ چشمهاي توست و مـن


با نگاه به آسمان دلتنگ چشمان تو مي شوم ،


دلتنگ حرفهايمان مي شوم ، حرفهايي که هنوز نا تمام مانده است


و باز هم همان حکايـت هميشگي ... لحظه عزيمت تو فرا مي رسد ...


رفتن تو هر بار سخت تراز بار قبل است و من


هرگز نتوانسته ام با اين رفتن ها خو بگيرم .


مي داني ... حضور تو درون زندگي من ريشه دوانده !


و من حيران حضور تو در وجودم هستم ...


باز مي خواهم برايت بنويسم . از نوشتـن خسته نميشوم ...


چون مخاطبم تويي ... چون مي خواهم از عشقت بگويم ...


بگذار اين بار از دوري و فراق حرفي نزنم ...


مي خواهم از با هم بودن حرف بزنم . مي خواهم از با تو بودن بگويم ،


ازاينكه چه لذتي دارد گرفتن دست گرم تو


و غرق شدن در نگاه مهربانت و ......


مي خواهم براي يك بار هم كه شده فراموش كنم كه از تو اينهمه


دورم و براي ديدنـت بايد لحظه هاي ناتمام را بشمارم .


ديگربهانه نمي گيرم . من تمام بهانه هايم را گرفته ام .


وتو تمام آنها را مو به مو مي داني و با آنها اخت گرفته اي ...


ديگر بهانه نمي گيرم حالا من مي دانم كه تو چگونه فردا را برايم


خاطره مي سازي ، حالا من مي دانم كه تو چگونه حرف مي زني


حالا من مي دانم كه تو چگونه مي خندي ؟


چگونه پا به پاي من قدم برمي داري ؟


چگونه مرا به نام صدا مي زني ؟ ...


و تمام اينها در دفترخاطراتم ثبت مي شود .


من روزهايي را مي گذرانم كه تمام لحظه هايش در دفترم ثبت مي شود .


لحظه هايي از تو و با تو بودن ! امروز باد مي آيد !


و من مي دانم ، هر روزيكه باد بيايد خبر از تو دارد .


خبر از تو و از خاطره هايي كه جاي پاي تو در آنها خودنمايي مي کند .


امشب باز هم براي تومي نويسم
+ نوشته شده در  2004/11/26ساعت 19:6  توسط نابخشوده