
+ نوشته شده در 2004/11/13ساعت 23:35  توسط نابخشوده
حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند
آمد
شاداب و بهار مانند با جامه اي سورمه اي رنگ
زيبا
جذاب
ديدني
با غروري سر شار از زيبايي، نگاه مي كرد
دوست داشت بخندد و خنديد
آمده بود تا فقط مرا مبهوت سازد
آمده بودم ، ايستاده بودم ، مبهوت و يخ زده
واي چه خنده اي ! كاش زمان همان جا از حركت مي ايستاد
آمده بود و بايد مي رفت
من هيچ حرفي نزده بودم
فقط سكوت از ما پذيرايي كرده بود
رفت.
چه فاجعه اي !!! من به چشماش نگاه نكردم!من هنوز چشماشو نديدم !
از درون تهي شدم از برون بي معني
در هر دو صورت مسخره!
او در مبهوت كردن استاد بود و من در مبهوت شدن...
عظمت و ژرفای تو را نمی شناسم
فقط میدانم
که معبوداین دل خسته هستی
و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد!