تبليغاتX
نابخشوده

نابخشوده

حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند

I can see the lights in the distance

Trembling in the dark cloak of night

Candles and lanterns are dancing dancing

A waltz on all soul’s night

 

Bonfires dot the rolling hillsides

Figures dance around and around

To drums that pulse out echoes of darkness

Moving to the pagan sound

 

Standing on the bridge that crosses

The river that goes out to the sea

The wind is full of a thousand voices

They pass by the bridge and me

 

I can see the lights in the distance

Trembling in the dark cloak of night

Candles and lanterns are dancing dancing

A waltz on all soul’s night

+ نوشته شده در  2004/10/20ساعت 15:8  توسط نابخشوده 

-آدما و رفتارشون همیشه متعجبم می کنن. انگار نه انگار. بعضیاشون یه کارایی می کنن و یه چیزایی می گن که هر کی ندونه فکر می کنه این بابا تا آخرش قراره تو این دنیا بمونه. راستی آخر دنیا کجاست؟

2-جا موندم. یه بار دیگه هم جا موندم . همیشه اولیش خودم بودم. این بار هم. از خودم و همه اون کسایی که هر روز انعکاس همه خوبیهای دنیا رو تو چهرشون می بینم. این بار اما حاضرم همه چیز رو از دست بدم و تو سفری که قراره همه این خوبها رو از من دور کنه باشم. سفری که می گن تا به معرفت نرسی نمی تونی تجربه اش کنی. سفری که می تونست برای یه مدت هر چند کوتاه از این دنیای پست دورم می کنه. سفری که شاید می شد باهاش رسید به اون ابدیتی که مدت هاست جاش وسط آرزوهامه.

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن

و بگو ماهی ها

حوضشان بی آب است



باد میرفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم



یادمان باشد

تنهاییم
+ نوشته شده در  2004/10/2ساعت 5:25  توسط نابخشوده